تبليغاتX
 
سبز سرخ



تماس با ما


منوي اصلي
صفحه اصلي
فيلم
موزيك
كليپ
عكس
بازيگران خارجي
بازيگران ايراني
فانتزي
كامپيوتري
طبيعت
كاريكاتور
جالب
مذهبي
نرم افزار
بيوگرافي بازيگران
ايراني
خارجي
داستان
متون ادبي
سهراب
نيما
شهريار
پروين


جستجو




 آوار آفتاب

بي تار و پود
در يداري لحظه ها
 پيکرم کنار نهر خروشان لغزيد
مرغي روشن فرود آمد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد
ابري پيدا شد
و بخار سرشکم را در شتاب شفافش نوشيد
نسيمي برهنه و بي پايان سر کرد
 و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت
درختي تابان
 پيکرم را در ريشه سياهش بلعيد
 طوفاني سر رسيد
و جاپايم را ربود
نگاهي به روي نهر خروشان خم شد
 تصويري شکست
 خيالي از هم گسيخت


طنين
 به روي شط وحشت برگي لرزانم
 ريشه ات را بياويز
من از صدا ها گذشتم
روشني را رها کردم
روياي کليد از دستم افتاد
کنار راه زمان دراز کشيدم
ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند
خک تپيد
هوا موجي زد
 علف ها ريزش رويا ها رادر چشمانم شنيدند
ميان دو دوست تمنايم روييدي
 در من تراويدي
 آهنگ تاريک اندامت را شنيدم
نه صدايم و نه روشني
طنين تنهاي تو هستم
 طنين تاريکي تو
سکوتم را شنيدي
 بسان نسيمي از روي خودم برخواهم خاست
 درها را خواهم گشود
 در شب جاويدان خواهم وزيد
چشمانت را گشودي
شب در من فرود آمد


شا سوسا
کنار مشتي خک
در دوردست خودم تنها نشسته ام
 نوسان خک ها شد
 و خک ها از ميان انشگتانم لغزيد و فرو ريخت
 شبيه هيچ شده اي
چهره ات را به سردي خک بسپار
اوج خودم را گم کرده ام
مي ترسم
از لحظه بعد و از ابن پنجره اي که به روي احساسم گشوده شود
برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا
بوي ترانه اي گمشده مي دهد بوي لالايي که روي چهره مادرم نوسان مي کند
از پمجره
غروب را به ديوار کودکي ام تماشا مي کنم
 بيهوده بود بيهوده بود
اين ديوار روي درهاي باغ سبز فرو ريخت
زنجير طلايي بازي ها و دريچه روشن قصه ها زير اين آوار رفت
آن طرف سياهي من پيداست
 روي بام گنبدي کاهگلي ايستاده ام شبيه غمي
 و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام
 روي اين پله ها غمي تنها نشست
دراين دهليز ها انتظاري سرگردان بود
 من ديرين روي اين شبکه هاي سبز سفالي خاموش شد
 در سايه آفتاب اين درخت اقاقيا گرفتن خورشيد را در ترسي شيرين تماشا کرد
خورشيد در پنجره مي سوزد
 پنجره لبريز برگها شد
با برگي لغزيدم
پيوند رشته ها با من نيست
 من هواي خودم را مي نوشم
و در دوردست خودم تنها نشسته ام
 انگشتم خکها را زير و رو مي کند
 و تصوير ها را به هم مي پاشد
مي لغزد خوابش مي برد
 تصويري مي کشد تصويري سبز شاخه ها برگ ها
روي باغ هاي روشن پرواز مي کنم
 چشمانم لبريز علف ها مي شود
و تپش هايم با شاخ و برگ ها مي آميزد
مي پرم مي پرم
روي دشتي دور افتاده
آفتاب بالهايم را مي سوزاند و من در نفرت بيداري به خک مي افتم
کسي روي خکستر بالهايم راه مي رود
دستي روي پيشاني ام کشيده شد من سايه شدم
شاسوسا تو هستي ؟
 دير کردي
 از لالايي کودکي تا خيريگ اين آفتاب انتظار ترا داشتم
 در شب سبز شبکه ها صدايت زدم در سحر رودخانه
 در آفتاب مرمرها
ودر اين عطش تاريکي صدايت مي زنم شاسوسا
اين دشت آفتابي را شب کن
تا من راه گمشده را پيدا کنم و در جاپاي خودم خاموش شوم
شاسوسا وزش سياه و برهنه
 خک زندگي ام را فراگير
 لبهايش از سکوت بود
 انگشتش به هيچ سو لغزيد
ناگهان طرح چهره اش از هم پاشيد و غبارش را باد برد
روي علف هاي اشک آلود به راه افتاده ام
خوابي را ميان اين علف ها گم کرده ام
 دستهايم پر از بيهودگي جست و جوهاست
من ديرين تنها دراين دشت ها پرسه زد
هنگامي که مرد
روياي شبکه ها و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود
روي غمي به راه افتاده ام
به شبي نزديکم سياهي من پيداست
در شب آن روزها فانوس گرفته ام
 درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده
 برگهايش خوابيده اند شبيه لالايي شده اند
مادرم را مي شنوم
خورشيد با پنجره آميخته
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست
گهواره اي نوسان مي کند
پشت اين ديوار کتيبه اي مي تراشند
مي شنوي ؟
 ميان دو لحظه پوچ در آمد و رفتم
انگار دري به سردي خک باز کردم
 گورستان به زندگي ام تابيد
بازي هاي کودکي ام روي اين سنگهاي سياه پلاسيدند
 سنگ ها را مي شنوم ابديت غم
 کنار قبر امتظار چه بيهوده است
شاسوسا روي مرمر سياهي روييده بود
شاسوسا شبيه تاريک من
به آفتاب آلوده ام
 تارکم کن تاريک تاريک شب اندامت را در من ريز
 دستم را ببين راه زندگي ام در تو خاموش مي شود
راهي در تهي سفري به تاريکي
صداي زنگ قافله را مي شنوي ؟
با مشتي کابوس همسفر شده ام
راه از شب آغاز شد به آفتاب رسيد و کنون از مرز تاريکي مي گذرد
قافله از رودي کم ژرفا گذشت
سپيده دم روي موج ها ريخت
 چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد
شاسوسا شاسوسا
 در مه تصوير ها قبر ها نفس مي کشند
لبخند شاسوسا به خک مي ريزد
و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد کتيبه اي
سنگ نوسان مي کند
 گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم مي شکفد اديت در شاخه هاست
کنار مشتي خک
 در دوردست خودم تنها نشستهام
 برگها روي احساسم مي لغزند


گل اينه
شبنم مهتاب مي بارد
دشت سرشار از بخار آبي گلهاي نيلوفر
 مي درخشد روي خک ايينه اي بي طرح
مرز مي لغزد ز روي دست
من کجا لغزيده ام در خواب ؟
مانده سرگردان نگاهم در شب آرام اينه
برگ تصويري نمي افتد در اين مرداب
او خداي دشت مي پيچد صدايش در بخار دره هاي دور
 مو پريشان هاي باد
گرد خواب از تن بيفشانيد
دانه اي تاريک مانده در نشيب دشت
دانه را در خک اينه نهان سازيد
مو پريشان هاي باد از تن بدر آورده تور خواب
دانه را در خک ترد و بي نم ايينه مي کارند
 او خداي دشت مي ريزد صدايش را به جام سبز خاموشي
در عطش مي سوزد کنون دانه تاريک
 خک ايينه کنيد از اشک گرم چشمتان سيراب
حوريان چشمه با سر پنجه هاي سيم
 مي زدايند از بلور ديده در خواب
ابر چشم حوريان چشمه مي بارد
 تار و پود خک مي لرزد
 مي وزد بر من نسيم سرد هوشياري
 اي خداي دشت نيلوفر
 کو کليد نقره درهاي بيداري؟
در نشيب شب صداي حوريان چشمه م يلغزد
اي در اين افسون نهاده پاي
چشم ها را کرده سرشار از مه تصوير
 باز کن درهاي بي روزن
 تا نهفته پرده ها در رقص عطري مست جان گيرند
 حوريان چشمه شوييد از نگاهم نقش جادو را
 مو پريشان باد
برگ هاي وهم را از شاخه هاي من فرو ريزيد
حوريان و مو پريشانها هم آوا
او ز روزن هاي عطر آلود
 روي خک لحظه هاي دور مي بيند گلي همرنگ
 لذتي تاريک مي سوزد نگاهش را
 اي خداي دشت نيلوفر
بازگردان رهرو بي تاب را از جاده رويا
 کيست مي ريزد فسون در چشمه سار خواب ؟
دستهاي شب مه آلود است
شعله اي از روي اينه چو موجي مي رود بالا
کيست اين آتش تن بي طرح و رويايي؟
اي خداي دشت نيلوفر
 نيست در من تاب زيبايي
 حوريان چشمه در زير غبار ماه
اي تماشا برده تاب تو
 زد جوانه شاخه عريان خواب تو
در شب شفاف
او طنين جام تنهايي است
تار و پودش رنج و زيبايي است
ر بخار دره هاي دور مي پيچد صدا آرام
او طنين جام تنهايي است
 تار و پودش رنج و زيبايي است
رشته گرم نگاهم مي رود همراه رود رنگ
من درون نور باران قصر سيم کودکي بودم
جوي روياها گليمي برد
همره آب شتابان مي دويدم مست زيبايي
پنجه ام در مرز بيداري
 در مه تاريک نوميدي فرو مي رفت
 اي تپش هايت شده در بستر پندار من پرپر
دور از هم در کجا سرگشته مي رفتيم
ما دو شط وحشي آهنگ
ما دو مرغ شاخه اندوه
 ما دو موج سرکش همرنگ ؟
مو پرشان هاي باد از دوردست دشت
تارهاي نقش مي پيچد به گرد پنجه هاي او
اي نسيم سرد هوشياري
 دور کن موج نگاهش را
از کنارروزن رنگين بيداري
در ته شب حوريان چشمه مي خوانند
 ريشه هاي روشنايي مي شکافد صخره شب را
زير چرخ وحشي گردونه خورشيد
بشکند گر پيکر بي تاب اينه
او چو عطري مي پرد از دشت نيلوفر
او گل بي طرح اينه
او شکوه شبنم رويا
خواب مي بيند نهال شعله گويا تندبادي را
 کيست مي لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر ؟
او خداي دشت نيلوفر
 جام شب را ميکند لبريز آوايش
 زير برگ ايينه را پنهان کنيد از چشم
مو پريشان هاي باد
 با هزاران دامن پر بر گ
بيکران دشت ها را درنورديده
 مي رسد آهنگشان از مرز خاموشي
ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريکي
رنگ مي بازد شب جادو
 گم شده ايينه در دود فراموشي
در پس گردونه خورشيد گردي مي رود بالا ز خکستر
و صداي حوريان و مو پريشان ها مي آميزد
با غبار آبي گلهاي نيلوفر
باز شد درهاي بيداري
پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد
سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم
روزن رويا بخار نور را نوشيد


همراه
 تنها در بي چراغي شبها مي رفتم
 دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود
همه ستاره هايم به تاريکي رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش ها را مي فشرد
لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود
تنها مي رفتم مي شنوي ؟ تنها
من از شادابي باغ زمرد کودکي به راه افتاده بودم
 ايينه ها انتظار تصوريم را مي کشيدند
درها عبور غمنک مرا مي جستند
 و من مي رفتم مي رفتم تا درپايان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بيراهه لحظه ها ميان دو تاريکي به من پيوستي
 صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت درآميخت
همه تپشهايم از آن تو باد چهره به شب پيوسته همه تپشهايم
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيکرت شعله گمشده را بربايم
دستم را به سراسر شب کشيدم
زمزمه نيايش دربيداري انگشتانم تراويد
 خوشه قضا رافشردم
قطرههاي ستاره در تاريکي درونم درخشيد
و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم کردم
ميان ما سرگرداني بيابان هاست
بي چراغي شب ها بستر خکي غربت ها فراموشي آتش هاست
 ميان ما هزار و يک شب جست و جو هاست


آن برتر
 به کنار تپه شب رسيد
 با طنين روشن پايش اينه فضا را شکست
دستم درتاريکي اندوهي بالا بردم
و کهکشان تهي تنهايي رانشان دادم
شهاب نگاهش مرده بود
 و تابش بيراهه ها
 و بيکران ريگستان سکوت را
 و او پيکره اش خاموشي بود
لالايي اندوهي بر ما وزيد
 تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت
و ناگاه از آتش لبهايش جرقه لبخندي پريد
در ته چشمانش تپه شب فرو ريخت
و من
 در شکوه تماشا فراموشي صدا بودم


روزنه اي به رنگ
ترديد من برگ نگاه
 مي روي با موج خاموشي کجا ؟
 ريشهام از هوشياري خورده آب
 من کجا فراموشي کجا
دور بود از سبزه زار رنگ ها
 زورق بستر فراز موج خواب
پرتويي ايينه را لبريز کرد
 طرح من آلوده شد با آفتاب
 اندوهي خم شد فراز شط نور
 چشم من در آب مي بيند مرا
 سايه ترسي به رهلغزيد و رفت
جويباري خواب مي بيند مرا
 در نسيم لغزشي رفتم به راه
راه نقش پاي من از ياد برد
سرگذشت من به لبها ره نيافت
 ريگ باد آواره اي را باد برد


 اي نزديک
 در نهفته ترين باغ ها دستم ميوه چيد
 و اينک شاخه نزديک از سر انگشتم پروا مکن
 بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست عطش آشنايي است
درخشش ميوه درخشان تر
 وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترين سنگ
سايه اش رابه پايم ريخت
و من شاخه نزديک
 از آب گذشتم از سايه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستيغ عقاب شکستم
 و اينک در خميدگي فروتني به پاي تو مانده ام
 خم شو شاخه نزديک



 
غبار لبخند
 مي تراويد آفتاب از بوته ها
ديدمش در دشت هاي نم زده
 مست اندوه تماشاي يار باد
مويش افشان گونه اش شبنم زده
لاله اي ديديم لبخندي به دشت
پرتويي در آب روشن ريخته
 او صدا را درشيار باد ريخت
جلوه اش با بوي خک آميخته
 رود تابان بود و او موج صدا
خيره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاريک خواند
 طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پيکرش افتاد گفت
 آفت پژمردگي نزديک او
 دشت درياي تپش آهنگ نور
 سايه ميزد خنده تاريک او
 


 فراتر
 مي تازي همزاد عصيان
به شکار ستاره ها رهسپاري
 دستانت از درخشش تير و کمان سرشار
اينجا که منهستم
 آسمان خوشه کهکشان کي آويزد
 کو چشمي آرزومند ؟
با ترس و شيفتگي در برکه فيروزه گون گلهاي سپيد مي کني
و هر آن به مار سياهي مي نگري گلچين بي تاب
 و اينجا افسانه نمي گويم
 نيش مار نوشابه گل ارمغان آورد
بيداري ات را جادو مي زند
سيب باغ ترا پنجه ديوي مي ربايد
و قصه نمي پردازم
در باغستان من شاخه بارورم خم مي شود
بي نيازي دست ها پاسخ مي دهد
 در بيشه تو آهو سر مي کشد به صدايي مي رمد
در جنگل من از درندگي نام و نشان نيست
در سايه آفتاب ديارت قصه خير و شر مي شنوي
 من شکفتن ها را مي شنوم
و جويبار از آن سوي زمان مي گذرد
 تو در راهي
 من رسيدهام
 اندوهي در چشمانت نشست رهرو نازک دل
 ميان ما راه درازي نيست لرزش يک برگ



 شکست کرانه
 ميان اين سنگ و آفتاب پژمردگي افسانه شد
 درخت نقشي در ابديت ريخت
انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند مي زند
 اين تو بودي که هر ورزشي هديه اي ناشناس به دامنت مي ريخت؟
و اينک هرهديه ابديتي است
اين تو بودي که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين چشمه کشيدي ؟
و اينک چشمه نزديک نقش عطش درخود مي شکند
 گفتي نهال از طوفان مي هراسد
 و اينک بباليد نورستهترين نهالان
 که تهاجم بر باد رفت
سياه ترين ماران مي رقصند
 و برهنه شويد زيباترين پيکرها
که گزيدن نوازش شد


دياري ديگر
ميان لحظه و خک ساقه گرانبار هراسي نيست
 همراه ما ابديت گلها پيوسته ايم
تابش چشمانت را به ريگ و ستاره سپار
تراوش رمزي در شيار تماشا نيست
نه در اين خک رس نشانه ترس
 و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت
در صداي پرنده فرو شو
 اضطراب بال و پري سيماي ترا سايه نمي کند
 در پرواز عقاب
تصوير ورطه نمي افتد
سياهي خاري ميان چشم و تماشا نمي گذرد
 و فراتر
ميان خوشه و خورشيد
 نهيب داس از هم دريد
ميان لبخند و لب
 خنجر زمان در هم شکست


کو قطره وهم
سر برداشتم
زنبوري در خيالم پرزد
يا جنبش ابري خوابم را شکافت ؟
 در بيداري سهمنک
آهنگي دريا نوسان شنيدم به شکوه لب بستگي يک ريگ و از کنار زمان برخاستم
هنگام بزرگ
بر لبانم خاموشي نشانده بود
 در خورشيد چمن ها خزنده اي يدده گشود
 چشمانش بيکراني برکه را نوشيد
بازي سايه پروازش را به زمين کشيد
و کبوتري در بارش آفتاب به رويا بود
پهنه چشمانم جولانگاه تو باد چشم انداز بزرگ
در اين جوش شگفتانگيز کو قطره وهم ؟
بال ها سايه پرواز را گم کرده اند
گلبرگ سنگيني زنبور را انتظار مي کشد
به طراوت خک دست مي کشم
نمنکي چندشي بر انگشتانم نمي نشيند
به آب روان نزديک مي شوم
 نا پيدايي دو کرانه را زمزمه مي کند
رمز ها چون انار ترک خورده نيمه شکفته اند
جوانه شور مرا درياب نورسته زود آشنا
درود اي لحظه شفاف در بيکران تو زنبوري پر مي زند


سايبان آرامش ما ماييم
در هواي دوگانگي تازگي چهره ها پژمرد
 بياييد از سايه روشن برويم
بر لب شبنم بايستيم در برگ فرود اييم
 و اگر جا پايي ديديم مسافر کهن را از پي برويم
برگرديم و نهراسيم درايوان آن روزگاران نوشابه جادو سر کشيم
شب بوي ترانه ببوييم چهره خود گم کنيم
از روزن آن سوها بنگريم در به نوازش خطر بگشاييم
 خود روي دلهره پرپر کنيم
 نياويزيم نه به بند گريز نه به دامان پناه
نشتابيم نه به سوي روشن نزديک نه به سمت مبهم دور
عطش را بنشانيم پس به چشمه رويم
دم صبح دشمن را بشناسيم و به خورشيد اشاره کنيم
 مانديم در برابر هيچ خم شديم در برابر هيچ پس نماز ما در را نشکنيم
برخيزيم و دعا کنيم
لب ما شيار عطر خاموشي باد
نزديک ما شب بي دردي است دوري کنيم
 کنار ما ريشه بي شوري است برکنيم
 و نلرزيم پا در لجن نهيم مرداب را ب ه تپش دراييم
آتش را بشويم ني زار همهمه را خکستر کنيم
قطره را بشويم دريا را نوسان اييم
و اين نسيم بوزيم و جاودان بوزيم
 و اين خزنده خم شويم و بيناخم شويم
و اين گودال فرود اييم و بي پروا فرود اييم
بر خود خيمه زنيم سايبان آرامش ما ماييم
ماوزش صخره ايم ما صخره وزنده ايم
ما شب گاميم ما گام شبانه ايم
پروازيم و چشم به راه پرنده ايم
 تراوش آبيم و در انتظار سبوييم
 در ميوه چيني بي گاه رويا را نارس چيدند و ترديد از رسيدگي پوسيد
 بياييد از شوره زار خوب و بد برويم
چون جويبار ايينه روان باشيم به درخت درخت راپاسخ دهيم
و دو کران خود را هر لحظه بيافرينيم هر لحظه رها سازيم
برويم برويم و بيکراني را زمزمه کنيم



پرچين راز
بيراهه رفتي برده گام رهگذر راهي از من تا بي انجام مسافر ميان سنگيني پلک و جوي سحر
در باغ ناتمامتو اي کودک شاخسار زمرد تنها نبود بر زمينه هولي مي درخشيد
در دامنه لالايي به چشمه وحشت مي رفتي بازوانت دو ساحل ناهمرنگ شمشير و نوازش بود
فريب را خنديدهاي نه لبخند را ناشناسي را زيسته اي نه زيست را
و آن روز و آن لحظه از خود گريختي سر به بيابان يک درخت نهادي به بالش يک وهم
در پي چه بودي آن هنگام در راهي از من تا گوشه گير سکت اينه درگذري از ميوه تا اضطراب رسيدن ؟
ورطه عطر را بر گل گستردي گل را شب کردي در شب گل تنها ماندي گريستي
 هميشه بهار غم را آب دادي
فرياد ريشه را در سياهي فضا روشن کردي بر تب شکوفه شبيخون زدي باغبان هول انگيز
و چه از اين گوياتر خوشه شک پروردي
و آن شب آن تيره شب در زمين بستر بذر گريز افشاندي
و بالين آغاز سفر بود پايان سفر بود دري به فرود روزنه اي به اوج
گريستي من بي خبر بر هر جهش در هر آمد هر رفت
 واي من کودک تو در شب صخره ها از گود نيلي بالا چه مي خواست؟
 چشم انداز حيرت شده بود پهنه انتظار ربوده راز گرفته نور
و تو تنها ترين من بودي
 و تو نزديک ترين من بودي
و تو رساترين من بودي اي من سحرگاهي پنجره اي بر خيرگي دنيا ها سرانگيز


آواي گياه
از شب ريشه سر چشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ريختم
بي پروا بودم دريچه ام را به سنگ گشودم
مغک چنبش را زيستم
هوشياري ام شب را نشکفت روشني ام روشن نکرد
من ترا زيستم شبتاب دوردست
رها کردم تا ريزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند
بيداري ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
 و هميشه کسي از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هديه کرد
 و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت و کنار من خوشه راز از دستش لغزيد
 وهميشه من ماندم و تاريک بزرگ من ماندم و همهمه آفتاب
 و از سفر آفتاب سرشار از تاريکي نور آمده ام
 سايه تر شده ام
 و سايه وار بر لب روشني ايستاده ام
شب مي شکافد لبخند مي شکفد زمين بيدار مي شود
صبح از سفال آسمان مي تراود
و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود



ميوه تاريک
باغ باران خورده مي نوشيد نور
لرزشي در سبزه هاي تر دويد
 او به باغ آمد درونش تابنک
 سايه اش در زير و بم ها ناپديد
 شاخه خم مي شد به راهش مست بار
 او فراتر از جهان برگ و بر
 باغ سرشار از تراوش هاي سبز
 او درونش سبزتر سرشار تر
 در سر راهش درختي جان گرفت
 ميوه اش همزاد همرنگ هراس
 پرتويي افتاد در پنهان او
ديده بود آن را به خوابي ناشناس
در جنون چيدن از خود دور شد
 دست او لرزيد ترسيد از درخت
 شور چيدن ترس را از ريشه کند
 دست آمد ميوه را چيد از درخت



 شب هم آهنگي
 لب ها مي لرزند شب مي تپد جنگل نفس مي کشد
پرواي چه داري مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را مي فشارم و باد شقايق دوردست را پر پر مي کند
به سقف جنگل مي نگري ستارگان درخيسي چشمانت مي دوند
بياشک چشمان تو ناتمام است و نمنکي جنگل نارساست
دستانت را مي گشايي گره تاريکي مي گشايد
لبخند مي زني رشته رمز مي لرزد
مي نگري رسايي چهره ات حيران مي کند
 بيا با جاده پيوستگي برويم
خزندگان درخوابند دروازه ابديت باز است آفتابي شويم
چشمان را بسپاريم که مهتاب آِنايي فرود آمد
 لبان را گم کنيم که صدا نابهنگام است
 در خواب درختان نوشيده شويم که شکوه روييدن در ما مي گذرد
باد مي شکند شب رکد مي ماند جنگل از تپش مي افتد
جوشش اشک هم آهنگي را مي شنويم و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود


دروگران پگاه
پنجره را به پهناي جهان مي گشايم
جاده تهي است درخت گرانبار شب است
 نمي لرزد آب از رفتن خسته است تو نيستي نوسان نيست
 تو نيستي و تپيدن گردابي است
 تو نيستي و غريو رودها گويا نيست و دره ها ناخواناست
مي ايي :‌ شب از چهره ها بر مي خيزد راز از هستي مي پرد
ميروي : چمن تاريک مي شود جوشش چشمه مي کشند
چشمانت را مي بندي ابهام به علف مي پيچد
سيماي تو مي وزد و آب بيدار مي شود
 مي گذري و ايينه نفس مي کشد
جاده تخي است تو بار نخواي گشت و چششم به راه تو نيست
پگاه دروگران از جاده روبرو سر مي رسند رسيدگي خوشه هايم را به رويا ديده اند



راه واره
 دريا کنار از صدفهاي تهي پوشيده است
 جويندگان مرواريد به کرانه هاي ديگر رفته اند
پوچي جست و جو بر ماسه ها نقش است
 صدا نيست دريا پريان مدهوشند آب از نفس افتاده است
لحظه من در راه است و امشب بشنويد از من
امشب آب اسطوره اي را به خک ارمغان خواهد کرد
 امشب سري از تيرگي انتظار بدر خواهد آمد
امشب لبخندي به فراتر ها خواهد ريخت
 بي هيچ صدا زورقي تابان شب آب ها را خواهد شکافت
زورق ران توانا که سايه اش بر ر فت و آمد من افتاده است
که چشمانش گام مرا روشن مي کند
که دستانش ترديد مرا مي شکند
پاروزنان از آن سوي هراس من خواهد رسيد
 گريان به پيشبازش خواهم شتافت
در پرتو يکرنگي مرواريد بزرگ را در کف من خواهد نهاد


 
گردش سايه ها
انجير کهن سر زندگي اش رامي گسترد
زمين باران را صدا مي زند
گردش ماهي آب را مي شيارد
باد ميگذرد چلچله مي چرخد و نگاه من کم مي شود
ماهي زنجيري آب است و من زنجيري رنج
نگاهت خک شدني لبخندت پلاسيدني است
سايه را بر تو فرو افکنده ام تا بت من شوي
نزديک تو مي ايم بوي بيابان مي شنوم : به تو مي رسم تنها مي شوم
کنار توتنهاتر شدهام
 از تو تا اوج تو زندگي من گسترده است
 از من تا من تو گسترده اي
با تو بر خوردم به راز پرستش پيوستم
 از تو براه افتادم به جلوه رنج رسيدم
 و با اينهمه اي شفاف
با اين همهاي شگرف
 مرا راهي از تو بدر نيست
زمين باران را صدا مي زند من ترا
پيکرت را زنجيري دستانم مي سازم تا زمان را زنداني کنم
باد مي دود و خکسترش تلاشم را مي برد
چلچله مي چرخد گردش ماهي آب را مي شيارد فواره مي جهد :‌ لحظه من پر مي شود
 



برتر از پرواز
دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سرانگيز است
اما بال از جنبش رسته است
وسوسه چمن ها بيهوده است
ميان پرنده و پرواز فراموشي بال و پر است
در چشم پرنده قطره بينايي است
ساقه به بالا مي رود ميوه فرو مي افتد دگرگوني غمنک است
 نور آلودگي است نوسان آلودگي است رفتن آلودگي
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است
چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند
 سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است
 سرشاري اش قفس را مي لرزاند
نسيم هوا را مي شکند : دريچه قفس بي تاب است



نيايش
نور را پيموديم دشت طلا را درنوشتيم
افسانه را چيديم و پلاسيده فکنديم
 کنار شن زار آفتابي سايه بار ما را نواخت
 درنگي کرديم
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم
ابري رسيد و ما ديده فرو بستيم
ظلمت شکافت زهره را ديديم و به ستيغ برآمديم
آذرخشي فرود آ‚د و ما را در نيايش فرو ديد
 لرزان گريستيم خندان گريستيم
رگباري فرو کوفت : از در همدلي بوديم
 سياهي رفت سر به آبي آسمان سوديم در خور آسمان ها شديم
سايه را به دره رها کرديم لبخند را به فراخناي تهي فشانديم
سکوت ما به هم پيوست وما ما شديم
 تنهايي ما تا دشت طلا دامن کشيد
 آفتاب از چهره ما ترسيد
 دريافتيم و خنده زديم
 نهفتيم و سوختيم
 هر چه بهم تر تنهاتر
از ستيغ جداشديم
 من به خک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتي و خدا شدي


نزديک اي
بام را بر افکن و بتاب که خرمن تيرگي اينجاست
بشتاب درها را بشکن وهم را دو نيمه کن که منم هسته اين بار سياه
 اندوه مرا بچين که رسيده است
ديري است که خويش را رنجانده ايم وروشن آشتي بسته است
مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام
 به سرچشمه ناب هايم بردي نگين آرامش گم کردم و گريه سر دادم
 فرسوده راهم چادري کو ميان شعلهو باد دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود که آبشخور جاندار من است
 و مبادا غم فروريزد که بلند آسمانه ريباي من است
صدا بزن تا هستي بپا خيزد گل رنگ بازد پرنده هواي فراموشي کند
 ترا ديدم از تنگناي زمان جستم ترا ديدم شور عدم در من گرفت
و بينديش که سودايي مرگم کنار تو زنبق سيرابم
 دوست من هستي ترس انگيز است
به صخره من ريز مرا در خود بساي که پوشيده از خزه نامم
بروي که تري تو چهره خواب اندود مرا خوش است
 غوغاي چشم و ستاره فرو نشست بمان تا شنوده آسمان ها شويم
 بدرآ بي خدايي مرا بياگن محراب بي آغازم شو
نزديک اي تا من سراسر من شوم


...
رويا زدگي شکست :‌ پهنه به سايه فرو بود
 زمان پر پر مي شد
از باغ ديرين عطري به چشم تو مي نشست
کنار مکان بوديم شبنم سپيده همي باريد
کاسه فضا شکست در سايه باران گريستم و از چشمه غم برآمدم
آلايش روانم رفته بود جهان ديگر شده بود
 در شادي لرزيدم و آن سو را به درودي لرزاندم
لبخند درسايه روان بود آتش سايه ها در من گرفت : گرداب شدم
 فرجامي خوش بود انديشه نبود
خورشيد را ريشه کن ديدم
 و دروگر نور را در تبي شيرين با لبي فرو بسته ستودم


موج نوازشي اي گرداب
کوهساران مرا پر کن اي طنين فراموشي
 نفرين به زيبايي آب تاريک خروشان که هست مرا
 فرو پيچد و برد
 تو ناگهان زيبا هستي اندامت گردابي است
موج تو اقليم مرا گرفت
ترا يافتم اسمان ها را پي بردم
ترا يافتم درها را گشودم شاخه ها را خواندم
افتاده باد آن برگ که به آهنگ وزش هايت نلرزد
مژگان تو لرزيد رويا درهم شد
تپيدي :‌ شيره گل بگردش آمد
بيدار شدي : جهان سر بر داشت جوي از جا جهيد
 براه افتادي : سيم جاده غرق نوا شد
 در کف تست رشته دگرگوني
از بيم زيبايي مي گريزم و چه بيهوده : فضا را گرفتهاي
يادت جهان را پر غم مي کند و فراموشي کيمياست
در غم گداختم اي بزرگ اي تابان
سر بر زن شب زيست را در هم ريز ستاره ديگر خک
جلوه اي اي برون از ديد
از بيکران تو مي ترسم اي دوست موج نوازشي


بيراهه اي در آفتاب
 اي کرانه ما خنده گلي در خواب دست پارو زن ما را بسته است
در پي صبحي بي خورشيديم با هجوم گل ها چه کنيم ؟
جوياي شبانه نابيم با شبيخون روزن ها چه کنيم
 آن سوي باغ دست ما به ميوه بالا نرسيد
 وزيديم و دريچه به ايينه گشود
 به درون شديم و شبستان ما را نشناخت
به خک افتاديم و چهره ما نقش او به زمين نهاد
 تاريکي محراب کنده ماست
سقف از ما لبريز ديوار از ما ايوان از ما
از لبخند تا سردي سنگ خاموشي غم
 از کودکي ما تاين نسيم شکوفه باران فريب
برگرديم که ميان ما و گلبرگ گرداب شکفتن است
موج برون به صخره ما نمي رسد
ما جدا افتاده ايم و ستارههمدردي از شب هستي سر مي زند
ما مي رويم و ايا در پي ما يادي از درها خواهد گذشت؟
ما مي گذريم و ايا غمي بر جاي ما در سايه ها خواهد نشست ؟
 برويم از سايه ني شايد جايي ساقه آخرين گل برتر را در سبد ما افکند


خوابي در هياهو
 آبي بلند را مي انديشم و هياهوي سبز پايين را
 ترسان از سايه خويش به ني زار آمده ام
تهي بالا ني ترساند و خنجر برگ ها به روان فرو مي رود
 دشمني کو تا مرا از من بر کند ؟
 نفرين به زيست : تپش کور
دچار بودن گشتم و شبيخوني بود نفرين
هستي مرا بر چين اي ندانم چه خدايي موهوم
نيزه من مرمر بس تا را شکافت
و چه سود که اين غم را نتواند سينه دريد
نفرين به زيست دلهره شيرين
نيزه ام يار بيراهه هاي خطرر را تن مي شکنم
صداي شکست در تهي حادثه مي پيچد ني ها به هم مي سايد
ترنم سبز مي کشافد
نگاه زني چون خوابي گوارا به چشمانم مي نشيند
ترس بي سلاح مرا از پا مي فکند
من نيزه دار کهن آتش مي شوم
 او شمن زيبا شبنم نوازش مي افشاند
 دستم را مي گيرد
و ما دو مردم روزگاران کهن مي گذريم
به ني ها تن مي ساييم و به لالايي سبزشان گهواره روان را نوسان مي دهيم
 آبي بلند خلوت ما را مي آرايد


تارا
 از تارم فرود آمدم کنار برکه رسيدم
 ستاره اي در خواب طلايي ماهيان افتاد رشته عطري گسست آب از سايه افسوسي پر شد
 موجي غم را به لرزش ني ها داد
 غم را از لرزش ني ها چيدم به تارم برآمدم به ايينه رسيدم
غم از دستم در ايينه رها شد : خواب ايينه شکست
از تارم فرود آمدم ميان برکه و ايينه گويا گريستم


در سفر آن سو ها
 ايوان تهي است و باغ از ياد مسافر سرشار
دردره آفتاب سر بر گرفته اي
کنار بالش تو بيد سايه فکن از پادرآمده است
دوري تو از آن سوي شقايق دوري
در خيرگي بوته ها کو سايه لبخندي که گذر کند ؟
 از کشاف انديشه کو نسيمي که درون ايد ؟
 سنگريزه رود بر گونه تو مي لغزد
شبنم جنگل دور سيماي ترا مي ربايد
ترا از تو ربوده اند و اين تنها ژرف است
مي گريي و در بيراهه زمزمه اي سرگردان مي شوي



اي همه سيما ها
 درسراي ما زمزمه اي درکوچه ما آوازي نيست
شب گلدان پنجره ما را ربوده است
پرده ما دروحشت نوسان خشکيده است
اينجا اي همه لب ها لبخندي ابهام جان را پهنا مي دهد
پرتو فانوس ما در نيمه راه ميان ما و شب هستي مرده است
 ستون هاي مهتابي ما را پيچک انديشه فرو بلعيده است
 اينجا نقش گليمي و آنجا نرده اي ما را از آستانه ما بدر برده است
اي همه هوشياران بر چه باغي در نگشوديم که عطر فريبي به تالار نهفته ما نريخت ؟
 اي همه کودکي ها! بر چه سبزهاي ندويديم که شبنم اندوهي برمانفشاند
غبار آلوده راهي از فسانه به خورشيديم
اي همه خستگان در کجا شهپر ما از سبکبالي پروانه نشان خواهد گرفت ؟
ستاره زهره از چاه افق برآمد
 کنار نرده مهتابي ما کودکي بر پرتگاه وزش ها مي گريد
 در چه دياري ايا اشک ما در مرز ديگر مهتابي خواهد چکيد ؟
اي همه همسايه ها در خورشيدي ديگر خورشيدي ديگر



محراب
تهي بود نسيمي
سياهي بو.د و ستاره اي
هستي بود و زمزمه اي
لب بود و نيايشي
من بود و تويي
نماز و محرابي

.::DEHKADEPMC::. شنبه هفدهم شهریور 1386 لينك ثابت

 مطالب گذشته
  بيوگرافي
  آثار نقاشی سپهری
  سپهري يك نقطه عطف
  صداي پاي آب و مسافر
  مرگ رنگ
  ما هیچ ‚ ما نگاه
  شرق اندوه
  زندگی خوابها
  حجم سبز
  آوار آفتاب

نحوه کسب درآمد
mi118.com


CLOCK

بخشهاي مختلف وب



خبرنامه

نام کاربري

ايميل شما



Powered by WebGozar


لوگوي ما

آمار سايت



 POWERED BY DEHKADEPMC  BY: DACOTA22