|
 |
|
|
 |
|

از روي پلک شب شب سرشاري بود رود از پاي صنوبرها تا فراتر مي رفت دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پيدا بود در بلندي ها ما دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازک تر دست هايت ساقه سبز پيامي را ميداد به من و سفالينه انس با نفسهايت آهسته ترک مي خورد و تپش هامان مي ريخت به سنگ از شرابي ديرين شن تابستان در رگ ها و لعاب مهتاب روي رفتارت تو شگرف تورها و برازنده خک فرصت سبز حيات به هواي خنک کوهستان مي پيوست سايه ها بر مي گشت و هنوز در سر راه نسيم پونه هايي که تکان مي خورد جنبه هايي که به هم مي ريخت
روشني من گل آب ابري نيست بادي نيست مي نشينم لب حوض گردش ماهي ها روشني من گل آب پکي خوشه زيست مادرم ريحان مي چيند نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر رستگاري نزديک لاي گلهاي حياط نور در کاسه مس چه نوازش ها مي ريزد نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد پشت لبخندي پنهان هر چيز روزني دارد ديوار زمان که از آن چهره من پيداست چيزهايي هست که نمي دانم مي دانم سبزه اي را بکنم خواهم مرد مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت پرم از راه از پل از رود از موج پرم از سايه برگي در آب چه درونم تنهاست
و پيامي در راه روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد در رگ ها نور خواهم ريخت و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ دوره گردي خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : اي شبنم شبنم شبنم رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريکي است کهکشاني خواهم دادش روي پل دخترکي بي پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آويخت هر چه دشنام از لب خواهم برچيد هر چه ديوار از جا خواهم برکند رهزنان را خواهم گفت : کارواني آمد بارش لبخند ابر را پاره خواهم کرد من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد و به هم خواهم پيوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها بادبادک ها به هوا خواهم برد گلدان ها آب خواهم داد خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد خواهم آمد سر هر ديواري ميخکي خواهم کاشت پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند هر کلاغي را کاجي خواهم داد مار را خواهم گفت : چه شکوهي دارد غوک آشتي خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت
ساده رنگ آسمان آبي تر آب آبي تر من درايوانم رعنا سر حوض رخت مي شويد رعنا برگ ها مي ريزد مادرم صبحي مي گفت : موسم دلگيري است من به او گفتم : زندگاني سيبي است ‚ گاز بايد زد با پوست زن همسايه در پنجره اش تور مي بافد مي خواند من ودا مي خوانم گاهي نيز طرح مي ريزم سنگي ‚ مرغي ‚ ابري آفتابي يکدست سارها آمده اند تازه لادن ها پيدا شده اند من اناري را مي کنم دانه به دل مي گويم خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود مي پرد در چشمم آب انار : اشک مي ريزم مادرم مي خندد رعنا هم
آب آب را گل نکنيم در فرودست انگار کفتري مي خورد آب يا که در بشه اي دور سيره اي پر مي شويد يا در آبادي کوزه اي پر مي گردد آب را گل نکنيم شايد اين آب روان مي رود پاي سپيداري تا فروشويد اندوه دلي دست درويشي شايد نان خشکيده فرو برده در آب رزن زيبايي آمده لب رود آب را گل نکنيم روي زيبا دوبرابر شده است چه گوارا اين آب چه زلال اين رود مردم بالا دست چه صفايي دارند چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شيرافشان باد من نديدم دهشان بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست ماهتاب آنجا مي کند روشن پهناي کلام بي گمان در ده بالا دست چينه ها کوتاه است مردمش مي دانند که شقايق چه گلي است بي گمان آنجا آبي آبي است غنچه اي مي شکفد اهل ده باخبرند چه دهي بايد باشد کوچه باغش پر موسيقي باد مردمان سر رود آب را مي فهمند گل نکردنش ما نيز آب را گل نکنيم
درگلستانه دشت هايي چه فراخ کوه هايي چه بلند در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟ من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم پي خوابي شايد پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي پشت تبريزي ها غفلت پکي بود که صدايم مي زد پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم چه کسي با من حرف مي زد ؟ سوسماري لغزيد راه افتادم يونجه زاري سر راه بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ و فراموشي خک لب آبي گيوه ها را کندم و نشستم پاها در آب من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است نکند اندوهي ‚ سر رسد از پس کوه چه کسي پشت درختان است ؟ هيچ مي چرد گاوي در کرد ظهر تابستان است سايه ها مي دانند که چه تابستاني است سايه هايي بي لک گوشه اي روشن و پک کودکان احساس! جاي بازي اينجاست زندگي خالي نيست مهرباني هست سيب هست ايمان هست آري تا شقايق هست زندگي بايد کرد در دل من چيزي است مثل يک بيشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم که دلم مي خواهد بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه دورها آوايي است که مرا مي خواند
پيغام ماهي ها رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد عکس تنهايي خود را در آب آب درحوض نبود ماهيان مي گفتند هيچ تقصير درختان نيست ظهر دم کرده تابستان بود پسر روشن آب لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد که برد به درک راه نبرديم به کسيژن آب برق از پولک ما رفت که رفت ولي آن نور درشت عکس آن ميخک قرمز در آب که اگر باد مي آمد دل او پشت چين هاي تغافل مي زد چشم ما بود روزني بود به اقرار بهشت تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت کن و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است باد مي رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا مي رفتم
نشاني خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسيد سوار آسمان مکثي کرد رهگذر شاخه نوري که به لب داشت به تاريکي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت نرسيده به درخت کوچه باغي است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است مي روي تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر مي آرد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي کودکي مي بيني رفته از کاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي خانه دوست کجاست؟
واحه اي در لحظه به سراغ من اگر مي اييد پشت هيچستانم پشت هيچستان جايي است پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است که خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خک روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است که صبح به سرتپه معراج شقايق رفتند پشت هيچستان چتر خواهش باز است تا نسيم عطشي در بن برگي بدود زنگ باران به صدا مي ايد آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است به سراغ من اگرمي اييد نرم و آهسته بياييد مبادا که ترک بردارد چيني نازک تنهايي من
پشت درياها قايقي خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از اين خک غريب که در آن هيچ کسي نيست که دربيشه عشق قهرمانان را بيدار کند قايق از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد همچنان خواهم راند نه به آبي ها دل خواهم بست نه به دريا پرياني که سر از آب بدر مي آرند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دور بايد شد دور مرد آن شهر اساطير نداشت زن آن شهر به سرشاري يک خوشه انگور نبود هيچ اينهتالاري سرخوشي ها را تکرار نکرد چاله ابي حتي مشعلي را ننمود دور بايد شد دور شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست همچنان خواهم خواند همچنان خواهم راند پشت دريا ها شهري است که در آن پنجرهها رو به تجلي باز است بام ها جاي کبوترهايي است که به فواره هوش بشري مي نگرند دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتي است مردم شهر به يک چينه چنان مي نگرند که به يک شعله به يک خواب لطيف خک موسيقي احساس ترا مي شنود و صداي پر مرغان اساطير مي ايد در باد پشت درياها شهري است که در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است شاعران وارث آب و خرد و روشني اند پشت دريا ها شهري است قايقي بايد ساخت
تپش سايه دوست تا سواد قريه راهي بود چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي شب درون آستين هامان مي گذشتيم از ميان آبکندي خشک از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار کوله بار از انعکاس شهرهاي دور منطق زبر زمين در زير پا جاري زير دندانهاي ما طعم فراغت جابجا مي شد پاي پوش ما که ازجنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين ميکند چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد هر يک از ما آسماني داشت در هر انحناي فکر هر تکان دست ما با جنبش يک بال مجذوب سحر مي خواند جيب هاي ما صداي جيک جيک صبح هاي کودکي مي داد ما گروه عاشقان بوديم و راه ما از کنار قريه هاي آشنا با فقر تا صفاي بيکران مي رفت بر فراز آبگيري خودبخود سرها همه خم شد روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب و صداي دوست مي آمد به گوش دوست
صداي ديدار با سبد رفتم به ميدان صبحگاهي بود ميوه ها آواز مي خواندند ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند در طبق ها زندگي روي کمال پوست ها خواب سطوح جاودان مي ديد اضطراب باغ ها درسايه هر ميوه روشن بود گاه مجهولي ميان تابش به ها شنا مي کرد هر اناري رنگ خود را تا زمين پارسيان گسترش مي داد بنيش هم شهريان افسوس بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود من به خانه بازگشنم مادر پرسيد ميوه از ميدان خريدي هيچ ؟ ميوه هاي بي نهايت را کجا مي شود ميان اين سبد جا داد ؟ گفتم از ميدان بخر يک انار خوب امتحان کردم اناري را انبساطش از کنار اين سبد سر رفت به چه شد آخر خورک ظهر ظهر از ايينه ها تصوير به تا دوردست زندگي مي رفت
شب تنهايي خوب گوش کن دورترين مرغ جهان مي خواند شب سليس است و يکدست و باز شمعداني ها و صدا دار ترين شاخه فصل ‚ ماه را مي شنوند پلکان جلو ساختمان در فانوس به دست و در اسراف نسيم گوش کن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را چشم تو زينت تاريکي نيست پلکها را بتکان کفش به پا کن و بيا و بيا تا جايي که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي کلوخي بنشيند با تو و مزامير شب اندام تو را مثل يک قطعه آواز به خود جذب کنند پارسايي است در آن جا که تو را خواهد گفت بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه عشق تر است
سوره تماشا به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژهاي در قفس است حرفهايم مثل يک تکه چمن روشن بود من به آنان گفتم آفتابي لب درگاه شماست که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد و به آنان گفتم سنگ آرايش کوهستان نيست همچناني که فلز زيوري نيست به اندام کلنگ در کف دست زمين گوهر ناپيدايي است که رسولان همه از تابش آن خيره شدند پي گوهر باشيد لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد و من آنان را به صداي قدم پيک بشارت دادم و به نزديکي روز و به افزايش رنگ به طنين گل سرخ پشت پرچين سخن هاي درشت و به آنان گفتم هر که در حافظه چوب ببنيد باغي صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهدماند هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود آنکه نور از سر انگشت زمان برچيند مي گشايد گره پنجره ها را با آه زير بيدي بوديم برگي از شاخه بالاي سرم چيدم گفتم چشم راباز کنيد ايتي بهتر از اين مي خواهيد ؟ مي شنيدم که بهم مي گفتند سحر ميداند سحر سر هر کوه رسولي ديدند ابر انکار به دوش آوردند باد را نازل کرديم تا کلاه از سرشان بردارد خانه هاشان پر داوودي بود چشمشان رابستيم دستشان را نرسانديم به سرشاخه هوش جيبشان را پر عادت کرديم خوابشان را به صداي سفر اينه ها آشفتيم
پرهاي زمزمه مانده تا برف زمين آب شود مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر ناتمام است درخت زير برف است تمناي شنکردن کاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حيات مانده تا سيني ما پرشود از صحبت سنبوسه و عيد در هوايي که نه افزايش يک ساقه طنيني دارد و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف تشنه زمزمه ام مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد پس چه بايد بکنم من که در لختترين موسم بي چهچهه سال تشنه زمزمه ام ؟ بهتر آن است کهبرخيزم رنگ را بردارم روي تنهايي خود نقشه مرغي بکشم
ورق روشن وقت از هجوم روشنايي شيشه هاي درتکان مي خورد صبح شد آفتاب آمد چاي را خورديم روي سبزه زار ميز ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد لحظه هاي کوچک من زير لادن ها نهان بودند يک عروسک پشت باران بود ابرها رفتند يک هواي صاف يک گنجشک يک پرواز دشمنان من کجا هستند ؟ فکر مي کردم در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد در گشودم قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من آب را با آسمان خوردم لحظه هاي کوچک من خوابهاي نقره مي ديدند من کتابم را گشودم زير سقف ناپديد وقت نيمروز آمد بوي نان از آفتاب سفره تا ادرک جسم گل سفر مي کرد مرتع ادرک خرم بود دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد پرتقالي پوست مي کندم شهر در ايينه پيدا بود دوستان من کجا هستند ؟ روزهاشان پرتقالي باد پشت شيشه تا بخواهي شب دراتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با اوج در اتاق من صداي کاهش مقياس مي آمد لحظههاي کوچک من تا ستاره فکر ميکردند خواب روي چشمهايم چيزهايي را بنا مي کرد يک فضاي باز شنهاي ترنم جاي پاي دوست
آفتابي صديا آب مي ايد مگر در نهر تنهايي چه مي شويند ؟ لباس لحظه ها پک است ميان آفتاب هشتم دي ماه طنين برف نخ هاي تماشا چکه هاي وقت طراوت روي آجرهاست روي استخوان روز چه ميخواهيم ؟ بخار فصل گرد واژه هاي ماست دهان گلخانه فکر است سفرهايي ترا در کوچه هاشان خواب مي بينند ترا در قريههاي دور مرغاني به هم تبريک مي گويند چرا مردم نمي دانند که لادن اتفاقي نيست نمي دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهاي شط ديروز است ؟ چرا مردم نمي دانند که در گلهاي ناممکن هوا سرد است؟
ورق روشن وقت از هجوم روشنايي شيشه هاي درتکان مي خورد صبح شد آفتاب آمد چاي را خورديم روي سبزه زار ميز ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد لحظه هاي کوچک من زير لادن ها نهان بودند يک عروسک پشت باران بود ابرها رفتند يک هواي صاف يک گنجشک يک پرواز دشمنان من کجا هستند ؟ فکر مي کردم در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد در گشودم قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من آب را با آسمان خوردم لحظه هاي کوچک من خوابهاي نقره مي ديدند من کتابم را گشودم زير سقف ناپديد وقت نيمروز آمد بوي نان از آفتاب سفره تا ادرک جسم گل سفر مي کرد مرتع ادرک خرم بود دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد پرتقالي پوست مي کندم شهر در ايينه پيدا بود دوستان من کجا هستند ؟ روزهاشان پرتقالي باد پشت شيشه تا بخواهي شب دراتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با اوج در اتاق من صداي کاهش مقياس مي آمد لحظههاي کوچک من تا ستاره فکر ميکردند خواب روي چشمهايم چيزهايي را بنا مي کرد يک فضاي باز شنهاي ترنم جاي پاي دوست
از سبز به سبز من دراين تاريکي فکر يک بره روشن هستم که بيايد علف خستگي ام را بچرد من دراين تاريکي امتداد تر بازوهايم را زير باراني مي بينم که دعاهاي نخستين بشر را ترکرد من در اين تاريکي درگشودم به چمنهاي قديم به طلايي هايي که به ديوار اساطير تماشا کرديم من در اين تاريکي ريشه ها را ديدم و براي بته نورس مرگ آب را معني کردم
نداي آغاز کفش هايم کو چه کسي بود صدا زد : سهراب ؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر شب خرداد به آرامي يک مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد ونسيمي خنک از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد بوي هجرت مي ايد بالش من پر آواز پر چلچله ها ست صبح خواهد شد و به اين کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد بايد امشب بروم من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم حرفي از جنس زمان نشنيدم هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت من به اندازه يک ابر دلم ميگيرد وقتي از پنجره مي بينم حوري دختر بالغ همسايه پاي کميابترين نارون روي زمين فقه مي خواند چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج مثلا شاعره اي را ديدم آنچنان محو تماشاي فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت و شبي از شب ها مردي از من پرسيد تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟ بايد امشب بروم بايد امشب چمداني را که به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند يک نفر باز صدا زد : سهراب کفش هايم کو؟
به باغ همسفران صدا کن مرا صداي تو خوب است صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است که در انتهاي صميميت حزن مي رويد در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف درمتن ادرک يک کوچه تنهاترم بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي کرد و خاصيت عشق اين است کسي نيست بيا زندگي را بدزديم آن وقت ميان دو ديدار قسمت کنيم بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم بيا زودتر چيزها را ببينيم ببين عقربک هاي فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردي بدل مي کنند بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشي ام بيا ذوب کن در کف دست من جرم نوراني عشق را مرا گرم کن و يک بار هم در بيابان کاشان هوا ابر شد و باران تندي گرفت و سردم شد آن وقت در پشت يک سنگ اجاق شقايق مرا گرم کرد در اين کوچه هايي که تاريک هستند من از حاصل ضرب ترديد و کبريت مي ترسم من از سطح سيماني قرن مي ترسم بيا تا نترسم من از شهرهايي که خک سياشان چراگاه جرثقيل است مرا باز کن مثل يک در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد مرا خواب کن زير يک شاخه دور از شب اصطکک فلزات اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو بيدار خواهم شد و آن وقت حکايت کن از بمبهايي که من خواب بودم و افتاد حکايت کن از گونه هايي که من خواب بودم و تر شد بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند در آن گير و داري که چرخ زره پوش از روي روياي کودک گذر داشت قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد چه ادرکي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد و آن وقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم ترا در سر آغاز يک باغ خواهم نشانيد
دوست بزرگ بود و از اهالي امروز بود و باتمام افق هاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد صداش به شکل حزن پريشان واقعيت بود و پلک هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد و دست هاش هواي صاف سخاوت را ورق زد و مهرباني را به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را براي اينه تفسير کرد و او به شيوه باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت ميان عافيت نور منتشر مي شد هميشه کودکي باد را صدا مي کرد هميشه رشته صحبت را به چفت آب گره مي زد براي ما يک شب سجود سبز محبت را چنان صريح ادا کرد که ما به عاطفه سطح خک دست کشيديم و مثل يک لهجه يک سطل آب تازه شديم و بارها ديديم که با چه قدر سبد براي چيدن يک خوشه ي بشارت رفت ولي نشد که روبروي وضوح کبوتران بنشيند و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله نورها دراز کشيد و هيچ فکر نکرد که ما ميان پريشاني تلفظ درها راي خوردن يک سيب چه قدر تنها مانديم
هميشه عصر چند عدد سار دور شدند ازمدار حافظه کاج نيکي جسماني درخت به جا ماند عفت اشراق روي شانه من ريخت حرف بزن اي زن شبانه موعود زير همين شاخه هاي عاطفي باد کودکي ام رابه دست من بسپار در وسط اين هميشه هيا سياه حرف بزن خواهر تکامل خوشرنگ خون مرا پر کن از ملايمت هوش نبض مرا روي زبري نفس عشق فاش کن روي زمين هاي محض راه برو تا صفاي باغ اساطير در لبه فرصت تلالو انگور حرف بزن حوري تکلم بدوي حزن مرا در مصب دور عبارت صاف کن در همه ماسه هاي شور کسالت حنجره آب را رواج بده بعد ديشب شيرين پلک را روي چمن هاي بي تموج ادرک پهن کن
تا نبض خيس صبح آه در ايثار سطح ها چه شکوهي است اي سرطان شريف عزلت سطح من ارزاني تو باد يک نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد يک نفر آمد که نور صبح مذاهب دروسط دگمه هاي پيرهنش بود از علف خشک ايههاي قديمي پنجره مي بافت مثل پريروزهاي فکر جوان بود حنجره اش از صفات آبي شط ها پر شده بود يک نفر آمد کتابهاي مرا برد روي سرم سقفي از تناسب گلها کشيد عصر مرا با دريچه هاي مکرر وسيع کرد ميز مرا زير معنويت باران نهاد بعد نشستيم حرف زديم از دقيقه هاي مشجر از کلماتي که زندگاني شان در وسط آب مي گذشت فرصت ما زير ابرهاي مناسب مثل تن گيج يک کبوتر ناگاه حجم خوشي داشت نصفه شب بود از تلاطم ميوه طرح درختان عجيب شد رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت بعد دست در آغاز جسم آب تني کرئ بعد در احشاي خيس نارون باغ صبح شد
|
|
 |
| .::DEHKADEPMC::. |
شنبه هفدهم شهریور 1386 |
|
لينك ثابت |
|
|
|
 |
|
|
|
|  |
|