تبليغاتX
 
سبز سرخ



تماس با ما


منوي اصلي
صفحه اصلي
فيلم
موزيك
كليپ
عكس
بازيگران خارجي
بازيگران ايراني
فانتزي
كامپيوتري
طبيعت
كاريكاتور
جالب
مذهبي
نرم افزار
بيوگرافي بازيگران
ايراني
خارجي
داستان
متون ادبي
سهراب
نيما
شهريار
پروين


جستجو




 شرق اندوه

روانه
 چه گذشت ؟
زنبوري پر زد
 در پهنه
 وهم اين سو آن سو جوياي گلي
 جوياي گلي آري بي ساقه گلي در پهنه خواب نوشابه آن
اندوه اندوه نگاه بيداري چشم بي برگي است
ني سبدي مي کن سفري در باغ
باز آمده ام بسيار و ره آوردم تيناب تهي
سفري ديگر اي دوست و به باغي ديگر
بدرود
بدرود و به همراهت نيروي هراس



هلا
 تنها به تماشاي چه اي ؟
بالا گل يک روزه نور
پايين تاريکي باد
بيهوده مپاي شب از شاخه نخواهد ريخت و دريچه خدا روشن نيست
از برگ سپهر شبنم ستارگان خواهد پريد
 تو خواهي ماند و هراس بزرگ ستون نگاه و پيچک غم
بيهوده مپاي
برخيز که وهم گلي زيمن را شب کرد
راهي شو که گردش ماهي شيار اندوهي در پي خود نهاد
زنجره را بشنو : چه جهان غمنک است و خدايي نيست و خدايي هست و خدايي
بي گاه است به بوي و به رو و چهره زيبايي در خواب دگر ببين


پادمه
مي روييد در جنگل خاموشي رويا بود
شبنم ها بر جا بود
درها باز چشم تماشا باز چشم تماشاتر و خدا در هر ... ايا بود ؟
 خورشيدي در هر مشت : بام نگه بالا بود
 مي بوييد گل وا بود ؟ بوييدن بي ما بود : زيبا بود
 تنهايي تنها بود
نا پيدا پيدا بود
او آنجا آنجا بود


چند
 اينجاست اييد پنجره بگشاييد اي من و دگر من ها : صد پرتو من در آب
مهتاب تابنده نگر بر لرزش برگ انديشه من جاده مرگ
 آنجا نيلوفرهاست به بهشت به خدا درهاست
 اينجا ايوان خاموشي هوش پرواز روان
 در باغ زمان تنها نشديم اي سنگ و نگاه اي وهم و درخت ايا نشديم ؟
من صخره من ام تو شاخه تويي
اين بام گلي آري اين بام گلي خک است و من و پندار
 و چه بود اين لکه رنگ اين دود سبک ؟ پروانه گذشت ؟
 افسانه دميد ؟
ني اين لکه رنگ اين دود سبک پروانه نبود من بودم و تو افسانه نبود ما بود و شما



هايي
 سرچشمه رويش هايي دريايي پايان تماشايي
 تو تراويدي باغ جهان تر شد ديگر شد
صبحي سر زد مرغي پر زد يک شاخه شکست خاموشي هست
 خوابم برد خوابي ديدم تابش آبي در خواب لرزش برگي در آب
 اين سو تاريکي مرگ آن سو زيبايي برگ اينها چه آنها چيست ؟ انبوه زمان چيست ؟
 اين مي شکفد ترس تماشا دارد آن مي گذرد وحشت دريا دارد
 پرتو محرابي مي تابي من هيچم : پيچک خوابي بر نرده اندوه تو مي پيچم
 تاريکي پروازي روياي بي آغازي بي موجي بي رنگي درياي هم آهنگي


شکپوري
بر آبي چين افتاد سيبي به زمين افتاد
کامي ماند زنجر خواند
همهمه اي خنديدند بزمي بود برچيدند
خوابي از چشمي بالا رفت اين رهرو تنها رفت بي ما رفت
 رشته گسست : من پيچم من تابم کوزه شکست من آبم
 سنگ پيوندش با من کو ؟ آن زنبور پروازش تا من کو ؟
 نقشي پيدا ايينه کجا ؟ اين لبخند لبها کو ؟ موج آمد دريا کو ؟
 مي بويم بو آمد از هر سو آمد هو آمد من رفتم او آمد او آمد



نه به سنگ
 در جوي زمان در خواب تماشاي تو مي رويم
 سيماي روان با شبنم افشان تو مي شويم
پرهايم ؟ پرپر شده ام چشم نويدم به نگاهي تر شده ام
 اين سو نه آن سو يم
و در آن سوي نگاه چيزي را مي بينم چيزي را مي جويم
سنگي مي شکنم رازي با نقش تو مي گويم
برگ افتاد نوشم باد : من زنده به اندوهم ابري رفت من کوهم : مي پايم من بادم : مي پويم
 در دشت دگر افسوسي چو برويد مي ايم مي بويم


 و
آري ما غنچه يک خوابيم
غنچه خواب ؟ ايا مي شکفيم ؟
يک روزي بي جنبش برگ
اينجا ؟
ني در دره مرگ
تاريکي تنهايي
ني خلوت زيبايي
به تماشا چه کسي مي ايد چه کسي ما را مي بويد
...
و به بادي پرپر ...؟
...
و فرودي ديگر ؟
...




 نا
 باد آمد دربگشا اندوه خدا آورد
 خانه بروب افشان گل پيک آمد مژده ز نا آورد
 آب آمد آب آمد از دشت خدايان نيز گلهاي سيا آورد
ما خفته او آمد خنده شيطان رابر لب ما آورد
 مرگ آمد
 حيرت مارا برد
 ترس شما آورد
در خکي صبح آمد سيب طلا از باغ طلا آورد


پا راه
نه تو مي پايي و نه کوه ميوه اين باغ : اندوه اندوه
 گو بترواد غم تشنه سبويي تو افتد گل بويي تو
اين پيچک شوق آبش ده سيرابش کن آن کودک ترس قصه بخوان خوابش کن
 اين لاله هوش از ساقه بچين پرپر شد بشود چشم خدا تر شد بشود
 و خدا از تو نه بالاتر تنهاتر تنهاتر
 بالاها پستي ها يکسان بين پيدا نه پنهان بين
بالي نيست ايت پروازي هست کس نيست رشته آوازي هست
 پژوکي رويايي پر زد رفت شاپويي : رازي بود در زد رفت
 انديشه : کاهي بود در آخور ما کردند تنهايي : آبشخور ما کردند
 اين آب روان ما ساده تريم اين سايه افتاده تريم
 نه تو مي پايي و نه من ديده تر بگشا مرگ آمد در بگشا


شيطان هم
 از خانه بدر از کوچه برون تنهايي ما سوي خدا مي رفت
 در جاده درختان سبز گل ها وا شيطان نگران : انديشه رها مي رفت
 خار آمد و بيابان و سراب
 کوه آمد و خواب
 آواز پري : مرغي به هوا مي رفت ؟
 ني همزاد گياهي بود از پيش گيا مي رفت
 شب مي شد و روز
جايي شيطان نگران : تنهايي مامي رفت



شورم را
 من سازم : بندي آوازم
برگيرم بنوازم بر تارم زخمخ لا مي زنن راه فنا مي زن
 من دودم مي پيچم مي لغزم نابودم
 مي سوزم مي سوزم فانوس تمنايم گل کن تو مرا ودرآ
 ايينه شدم از روشن و از سايه بري بودم ديو و پري آمد
 ديو و پري بودم در بي خبري بودم
قرآن بالاي سرم بالش من انجيل بستر من تورات و زبر پوشم اوستا مي بينم خواب بودايي در نيلوفر آب
هر جا گلهاي نيايش رست من چيدم دسته گلي دارم
 محراب تو دور از دست : او بالا من در پست
 خوشبو سخنم ني ؟ باد بيا مي بردم بيتوشه شدم در کوه کجا گل چيدم گل خوردم
 در رگ ها همهمه اي دارم از چشمه خود آبم زن آبم زن
 و به من يک قطره گوارا کن شورم را زيبا کن
 باد انگيز درهاي سخن بشکن جاپاي صدا مي روب هم دود چرا مي بر هم موج من و ما و شما مي بر
ز شبنم تا لاله بيرنگي پل بنشان زين رويا در چشمم گل بنشان گل بنشان



boodhi
آني بود درها وا شده بود
 برگي نه شاخي نه باغ فنا پيدا شده بود
مرغان مکان خاموش اين خاموش آن خاموش خاموشي گويا شده بود
آن پهنه چه بود : با ميشي گرگي همپا شده بود
نقش صدا کم رنگ نقش ندا کم رنگ پرده مگر تا شده بود ؟
 من رفته او رفته ما بي ما شده بود
 زيبايي تنها شده بود
 هر رودي دريا
هر بودي بودا شده بود



 
گزار
 باز آمدم از چشمه خواب کوزه تر دردستم
 مرغاني مي خوانند نيلوفر وا ميشد کوزه تر بشکستم
در بستم
 و در ايوان تماشاي تو بنشستم
 

لب آب
 ديشب لب رود شيطان زمزمه داشت
 شب بود و چراغک بود
شيطان تنها تک بود
 باد آمده بود باران زدهبود شب تر گلهاي پرپر
 بويي نه براه
ناگاه
 ايينه رود نقش غمي بنمود شيطان لبب آب
 خک سيا در خواب
 زمزمه اي مي مرد بادي مي رفت رازي مي برد



هنگامي
اريکي پيچک وار به چپرها پيچيد به حناها افراها
 و هنوز ما در کشت در کف داس
ما مانديم تا رشته شب از گرد چپرها وا شد فردا شد
 روز آمد و رفت
تاريکي پيچک وار به چپر ها پيچيد به حناها افراها
 و هنوز يک خوشه کشت در خور چيدن نه ياد رسيدن نه
 و هزاران روز و هزاران بار
 تاريکي پيچک وار به چپر ها پيچيد به حناها افراها
 پايان شبي ما در خواب يک خوشه رسيد مرغي چيد
 آواز پوش بيداري ما ساقه لرزان پيام


تا
 بالارو بالا رو بند نگه بشکن وهم سيه بشکن
آمده ام آمده ام بوي دگر مي شنوم باد دگر مي گذرد
روي سرم بيد دگر خورشيددگر
شهر توني شهر توني
 مي شنوي زنگ زمان قطره چکيد از پي تو سايه دويد
 شهر تو در کوي فراتر ها دره ديگرها
 آمده ام آمده ام مي لغزد صخره سخت مي شنوم آواز درخت
 شهر توني شهر توني
 خسته چرا بال عقاب ؟ و زمين تشنه خواب ؟
 و چرا روييدن روييدن رمزي را بوييدن ؟
شهر تو رنگش ديگر خکش سنگش ديگر
 آمده ام آمده ام بسته نه دروازه نه در جن ها هر سو بگذر
 و خدايان هر افسانه که هست و نه چشمي نگران و نه نامي ز پرست
شهر توني شهر توني
درکف ها کاسه زيبايي بر لب تلخي دانايي
 شهر تو در جاي دگر ره مي بر با پاي دگر
 آمده ام آمده ام پنجره ها مي شکفند
 کوچه فرو رفته به بي سويي بي هايي بي هويي
 شهر توني شهر توني
 در وزش خاموشي سيما ها در دود فراموشي
 شهر ترا نام دگر خسته نه اي گام دگر
 آمده ام آمده ام درها رهگذر باد عدم
 خانه ز خود وارسته جام دويي بشکسته سايه يک روي زمين روي زمان
شهر توني اين و نه آن
شهر تو گم تا نشود پيدا نشود



تنها باد
سايه شدم و صدا کردم
 کو مرز پريدن ها ديدن ها ؟ کو اوج نه من دره او ؟
و ندا آمد : لب بسته بپو
مرغي رفت تنها بود پر شد جام شگفت
 و ندا آمد : بر تو گوارا باد تنهايي تنها باد
 دستم در کوه سحر او مي چيد او مي چيد
 و ندا آمد و هجومي از خورشيد
از صخره شدم بالا در هر گام دنيايي تنهاتر زيباتر
 و ندا آمد : بالاتر بالاتر
آوازي از ره دور :‌ جنگل ها مي خوانند ؟
 و ندا آمد : خلوت ها مي ايند
 وشياري ز هراس
 و ندا آمد : يادي بود پيدا شد پهنه چه زيبا شد
 او آمد پرده ز هم وا بايد درها ها و ندا آمد : پرها هم



تراو
درآ که کران را بر چيدم خک زمان رفتم آب نگر پاشيدم
 در سفالينه چشم صد برگ نگه بنشاندم بنشستم
 ايينه شکستم تا سرشار تو من باشم و من جامه نهادم رشته گسستم
زيبايان خنديدند خواب چرا دادمشان خوابيدند
غوکي مي جست اندوهش دادم و نشست
 در کشت گمان هر سبزه لگد کردم از هر بيشه شوري به سبد کردم
بوي تو مي آمد به صدا تيرو به روان پر دادم آواز درآ سردادم
پژوک تو مي پيچد چکه شدم از بام صدا لغزيدم و شنيدم
يک هيچ تراديدم و دويدم
 آب تجلي تو نوشيدم و دميدم
 


ويد
 ني ها همهمه شان مي ايد
 مرغان زمزمه شان مي ايد
درباز و نگه کم
و پيامي رفته به بي سويي دشت
 گاوي زير صنوبرها
 ابديت روي چپرها
 از بن هر برگي وهمي آويزان
 و کلامي ني
نامي ني
 پايين جاده بيرنگي
بالا خورشيد هم آهنگي



و شکستم و دويدم و فتادم
درها به طنين هاي تو وکردم
 هر تکه را جايي افکندم پر کردم هستي ز نگاه
 بر لب مردابي پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم رفتم به نماز
 در بن خاري ياد تو پنهان بود برچيدم پاشيدم به جهان
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن و به خود گستردن
 و شياريدم شب يک دست نيايش افشاندم دانه راز
 و شکستم آويز فريب
 و دويدم تاهيچ و دويدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
 و فتادم بر صخره درد از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم لرزيدم
 وزشي مي رفت از دامنه اي گامي همره او رفتم
ته تاريکي تکه خورشيدي ديدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم



نيايش
 دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشيدي
 باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
از مهرت لبخندي کن بنشان بر لب ما
باشد که سرودي خيزد در خور نيوشيدن تو
ما هسته پنهان تماشاييم
 ز تجلي ابري کن بفرست که ببارد بر سر ما
 باشد که به شوري بشکافيم باشد که بباليم و به خورشيد تو پيونديم
ما جنگل انبوه دگرگوني
از آتش همرنگي صد اخگر برگير برهم تاب بر هم پيچ
 شلاقي کن و بزن بر تن ما
 باشد که ز خکستر ما در ما جنگل يکرنگي بدر آرد سر
چشمان بسپرديم خوابي لانه گرفت
 نم زن بر چهره ما
 باشد که شکوفا گردد زنبق چشم و شود سيراب از تابش تو و فرو افتد
 بينايي ره گم کرد
 ياري کن و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد کهتراود در ما همه تو
ما چنگيم : هر تار از ما دردي سودايي
زخمه کن از آرامش ناميرا ما را بنواز
 باشد که تهي گرديم کنده شويم از والا نت خاموشي
ايينه شديم ترسيديم از هر نقش
 خود را در ما بفکن
باشد که فراگيرد هستي ما را و دگر نقشي ننشيند در ما
هر سو مرز هر سو نام
 رشته کن از بي شکلي گذران از مرواريد زمان و مکان
 باشد که به هم پيوندد همه چيز باشد که نماند مرز نام
اي دور از دست ! پرتنهايي خسته است
 که گاه شوري بوزان
باشد که شيار پريدن در تو شود خاموش


به زمين
 افتاد و چه پژوکي که شنيد اهريمن و چه لرزي که دويد ازبن غم تا بهشت
من درخويش و کلاغي لب حوض
 خاموشي و يکي زمزمه ساز
 تنه تاريکي تبر نقره نور
و گوارايي بي گاه خطا بوي تباهي ها گردش زيست
 شب دانايي و جدا ماندم : کو سختي پيکرها کو بوي زمين چينه بي بعد پري ها؟
اينک باد پنجره ام رفته به بي پايان خوني ريخت بر سينه من ريگ بيابان باد
چيزي گفت و زمان ها بر کاج حياط همواره وزيد و وزيد اين هم گل انديشه آن هم بت دوست
ني که اگر بوي لجن مي ايد آنهم غوک که دهانش ابديت خورده است
ديدار دگر آري روزن زيباي زمان
 ترسيد دستم به زمين آميخت هستي لب ايينه نشست خيره به من : غم ناميرا



و چه تنها
اي درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر و گياهي به نماز
 غم ها را گل کردم پل زدم از خود تا صخره دوست
من هستم و سفالينه تاريکي و تراويدن راز ازلي
سر بر سنگ و هوايي که خنک و چناري که به فکر و رواني که پر از ريزش دوست
 خوابم چه سبک ابر نيايش چه بلند و چه زيبا بوته زيست و چه تنها من
تنها من و سرانگشتم در چشمه ياد و کبوترها لب آب
هم خنده موج هم تن زنبوري بر سبزه مرگ و شکوهي در پنجه باد
 من از تو پرم اي روزنه باغ هم آهنگي کاج و من و ترس
هنگام مناست اي در به فراز اي جاده به نيلوفر خاموش پيام


 تا گل هيچ
 مي رفتيم و درختان چه بلند و تماشا چه سياه
راهي بود از ما تا گل هيچ
مرگي در دامنه ها ابري سر کوه مرغان لب زيست
مي خوانديم بي تو دري بودم به برون و نگاهي به کران وصدايي بهکوير
مي رفتيم خک از ما مي ترسيد و زمان بر سر ما مي باريد
 خنديدم : ورطه پريد از خواب و نهان آوايي افشاندند
ما خاموش و بيابان نگران و افق يک رشته نگاه
 بنشستم تو چشمن پر دور من دستم پر تنهايي و زمين ها پرخواب
 خوابيدم مي گويند : دستي در خوابي گل مي چيد

.::DEHKADEPMC::. شنبه هفدهم شهریور 1386 لينك ثابت

 مطالب گذشته
  بيوگرافي
  آثار نقاشی سپهری
  سپهري يك نقطه عطف
  صداي پاي آب و مسافر
  مرگ رنگ
  ما هیچ ‚ ما نگاه
  شرق اندوه
  زندگی خوابها
  حجم سبز
  آوار آفتاب

نحوه کسب درآمد
mi118.com


CLOCK

بخشهاي مختلف وب



خبرنامه

نام کاربري

ايميل شما



Powered by WebGozar


لوگوي ما

آمار سايت



 POWERED BY DEHKADEPMC  BY: DACOTA22