|
 |
|
|
 |
|

اي شور اي قديم صبح شوري ابعاد عيد ذايقه را سايه کرد عکس من افتاد در مساحت تقويم در خم آن کودکانه هاي مورب روي سرازيري فراغت يک عيد داد زدم به چه هوايي در ريه هايم وضوح بال تمام پرنده هاي جهان بود آن روز آب چه تر بود باد به شکل لجاجت متواري بود من همه مشقهاي هندسي ام را روي زمين چيده بودم آن روز چند مثلث در آب غرق شدند من گيج شدم جست زدم روي کوه نقشه جغرافي اي هليکوپتر نجات حيف طرح دهان در عبور باد به هم ريخت اي وزش شوراي شديدترين شکل سايه ليوان آب را تا عطش اين صداقت متلاشي راهنمايي کن
نزديک دورها زن دم درگاه بود با بدني از هميشه رفتم نزديک چشم مفصل شد حرف بدل شد به پر به شور به اشراق سايه بدل شد به آفتاب رفتم قدري در آفتاب بگردم دور شدم در اشاره هاي خوشايند رفتم تا وعده گاه کودکي و شن تا وسط اشتباه هاي مفرح تا همه چيزهاي محض رفتم نزديک آبهاي مصور پاي درخت شکوفه دار گلابي با تنه اي از حضور نبض مي آميخت با حقايق مرطوب حيرت من بادرخت قاتي مي شد ديدم در چند متري ملکوتم ديدم قدري گرفته ام انسان وقتي دلش گرفت از پي تدبير مي رود من هم رفتم رفتم تا ميز تا مزه ماست تا طراوت سبزي آنجا نان بود و استکان و تجرع حنجره مي سوخت در صراحت ودکا باز که گشتم زن دم درگاه بود با بدني از هميشه هاي جراحت حنجره جوي آب را قوطي کنسرو خالي زخمي مي کرد
وقت لطيف شن باران اضلاع فراغت مي شست من با شنهاي مرطوب عزيمت بازي مي کردم و خواب سفرهاي منقش مي ديدم من قاتي آزادي شن ها بودم من دلتنگ بودم در باغ يک سفره مانوس پهن بود چيزي وسط سفره شبيه ادرک منور يک خوشه انگور روي همه شايبه را پوشيد تعمير سکوت گيجم کرد ديدم که درخت هست وقتي که درخت هست پيداست که بايد بود بايد بود و رد روايت را تا متن سپيد دنبال کرد اما اي ياس ملون
کنون هبوط رنگ سال ميان دو پلک را ثانيه هايي شبيه راز تولد بدرقه کردند کم کم در ارتفاع خيس ملاقات صومعه نور ساخته مي شد حادثه از جنس ترس بود ترس وارد ترکيب سنگ ها مي شد حنجره اي در ضخامت خنک باد غربت يک دوست را زمزمه مي کرد از سر باران تاته پاييز تجربه هاي کبوترانه روان بود باران وقتي که ايستاد منظره اوراق بود وسعت مرطوب از نفس افتاد قوس قزح در دهان حوصله ما آب شد
از آب ها به بعد روزي که دانش لب آب زندگي مي کرد انسان در تنبلي لطيف يک مرتع با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود در سمت پرنده فکر مي کرد با نبض درخت او مي زد مغلوب شرايط شقايق بود مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت انسان در متن عناصر مي خوابيد نزديک طلوع ترس بيدار مي شد اما گاهي آواز غريب رشد در مفصل ترد لذت مي پيچيد زانوي عروج خکي مي شد آن وقت انگشت تکامل در هندسه دقيق اندوه تنها مي ماند
هم سطر هم سپيد صبح است گنجشک محض مي خواند پاييز روي وحدت ديوار اوراق مي شود رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را از خواب مي پراند يک سيب درفرصت مشبک زنبيل مي پوسد حسي شبيه غربت اشيا از روي پلک مي گذرد بين درخت و ثانيه سبز تکرار لاجورد با حسرت کلام مي آميزد اما اي حرمت سپيدي کاغذ نبض حروف ما در غيبت مرکب مشاق مي زند در ذهن حال جاذبه شکل از دست مي رود بايد کتاب رابست بايد بلند شد درامتداد وقت قدم زد گل را نگاه کرد ابهام را شنيد بايد دويد تا ته بودن بايد به بوي خک فنا رفت بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد بايد نشست نزديک انبساط جايي ميان بيخودي و کشف
اينجا پرنده بود اي عبور ظريف بال را معني کن تا پرهوش من از حسادت بسوزد اي حيات شديد ريشه هاي تو از مهلت نور آب مي نوشد آدمي زاد اين حجم غمنک روي پاشويه وقت روز سرشاري حوض را خواب مي بيند اي کمي رفته بالاتر از واقعيت با تکان لطيف غريزه ارث تاريک اشکال از بالهاي تو مي ريزد عصمت گيج پرواز مثل يک خط مغلق در شيار فضا رمز مي پاشد من وارث نقش فرش زمينم و همه انحنا هاي اين حوضخانه شکل آن کاسه مس هم سفر بوده با من از زمين هاي زبر غريزي تا تراشيدگي هاي وجدان امروز اي نگاه تحرک حجم انگشت تکرار روزن التهاب مرا بست پيش از اين در لب سيب دست من شعله ور ميشد پيش از اين يعني روزگاري که انسان از اقوام يک شاخه بود روزگاري که در سايه برگ ادرک روي پلک درشت بشارت خواب شيريني از هوش مي رفت از تماشاي سوي ستاره خون انسان پراز شمش اشراق مي شد اي حضور پريروز بدوي اي که با يک پرش از سر شاخه تا خک حرمت زندگي را طرح مي ريزي من پس از رفتن تو لب شط بانگ پاهاي تند عطش را مي شنيدم بال حاضر جواب تو از سوال فضا پيش مي افتد آدمي زاد طومار طولاني انتظار است اي پرنده ولي تو خال يک نقطه در صفحه ارتجال حياتي
متن قديم شب اي ميان سخنهاي سبز نجومي برگ انجير ظلمت عفت سنگ را مي رساند سينه آب در حسرت عکس يک باغ مي سوزد سيب روزانه در دهان طعم يک وهم دارد اي هراس قديم در خطاب تو انگشت هاي من ازهوش رفتند امشب دستهايم نهايت ندارند امشب از شاخه هاي اساطيري ميوه مي چينند امشب هر درختي به اندازه ترس من برگ دارد جرات حرف در هرم ديدار حل شد اي سرآغازهاي ملون چشم هاي مرا در وزش هاي جادو حمايت کنيد من هنوز موهبتهاي مجهول شب را خواب مي بينم من هنوز تشنه آبهاي مشبک هستم دگمه هاي لباسم رنگ اوراد اعصار جادوست درعلفزار پيش از شيوع تکلم آخرين جشن جسماني ما به پا بود من در اين جشن جسماني موسيقي اختران را از درون سفالينه ها مي شنيدم و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود اي قديمي ترين عکس نرگس در ايينه حزن جذبه تو مرا همچنان برد تا هواي تکامل ؟ شايد در تب حرف آب بصيرت بنوشيم زير ارث پرکنده شب شرم پک روايت روان است در زمان هاي پيش از طلوع هجاها محشري از همه زندگان بود از ميان تمام حريفان فک من از غرور تکلم ترک خورد بعد من که تا زانو در خلوص سکوت نباتي فرو رفته بودم دست و رو در تماشاي اشکال شستم بعد در فصل ديگر کفش هاي من از لفظ شبنم تر شد بعد وقتي که بالاي سنگي نشستم هجرت سنگ را از جوار کف پاي خود مي شنيدم بعد ديدم که از موسم دست هايم ذات هر شاخه پرهيز ميکرد اي شب ارتجالي دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود پشت ديوار يک خواب سنگين يم پرنده که از انس ظلمت مي آمد دستمال مرا برد اولين ريگ الهام در زير پايم صدا کرد خون من ميزبان رقيق فضا شد نبظ من در ميان عناصر شنا کرد اي شب نه چه مي گويم آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دريچه سمت انگشت من با صفا شد
بي روزها عروسک اين وجودي که در نور ادرک مثل يک خواب رعنا نشسته روي پلک تماشا واژه هاي تر و تازه مي پاشد چشم هايش نفي تقويم سبز حيات است صورتش مثل يک تکه تعطيل عهد دبستان سپيد است سال ها اين سجود طراوت مثل خوشبختي ثابت روي زانوي آدينه ها مي نشست صبح ها مادر من براي گل زرد يک سبد آب مي برد من براي دهان تماشا ميوه کال الهام مي بردم اين تن بي شب و روز پشت باغ سراشيب ارقام مثل اسطوره مي خفت فکر من از شکاف تجرد به او دست مي زد هوش من پشت چشمان او آب ميشد روي پيشاني مطلق او وقت از دست مي رفت پشت شمشاد ها کاغذ جمعه ها را انس اندازه ها پاره مي کرد اين حراج صداقت مثل يک شاخه تمر هندي در ميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت يا شبيه هجومي لطيف قلعه ترسهاي مرا مي گرفت دست او مثل يک امتداد فراغت در کنار تکاليف من محو مي شد واقعيت کجا تازه تر بود ؟ من که مجذوب يک حجم بي درد بودم گاه در سيني فقر خانه ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم در نزول زبان خوشه هاي تکلم صدادارتر بود در فساد گل و گوشت نبض احساس من تند مي شد از پريشاني اطلسي ها روي وجدان من جذبه مي ريخت شبنم ابتکار حيات روي خاشک برق مي زد يک نفر بايد از اين حضور شکيبا با سفر هاي تدريجي باغ چيزي بگويد يک نفر بايد اين حجم کم را بفهمد دست او را براي تپش ها اطراف معني کند قطره اي وقت روي اين صورت بي مخاطب بپاشد يک نفر بايد اين نقطه محض را در مدار شعور عناصر بگرداند يک نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد گوش کن يک نفر مي دود روي پلک حوادث کودکي رو به اين سمت مي ايد
چشمان يک عبور آسمان پرشد از خال پروانه هاي تماشا عکس گنجشک افتاد در آبهاي رفاقت فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه باد مي آمد از سمت زنبيل سبز کرامت شاخه مو به انگور مبتلا بود کودک آمد جيب هايش پر از شور چيدن اي بهار جسارت امتداد در سايه کاج هاي تامل پک شد کودک از پشت الفاظ تا علف هاي نرم تمايل دويد رفت تا ماهيان هميشه روي پاشويه حوض خون کودک پر از فلس تنهايي زندگي شد بعد خاري پاي او را خراشيد سوزش جسم روي علف ها فنا شد اي مصب سلامت شور تن در تو شيرين فرو مي نشيند جيک جيک پريروز گنجشک هاي حياط روي پيشاني فکر او ريخت جوي آبي که از پاي شمشاد ها تا تخيل روان بود جهل مطلوب تن را به همراه مي برد کودک از سهم شاداب خود دور مي شد زير بارانم تعميدي فصل حرمت رشد از سر شاخه هاي هلو روي پيراهنش ريخت در مسير غم صورتي رنگ اشيا ريگ هاي فراغت هنوز برق مي زد پشت تبخير تدريجي موهبت ها شکل پرپرچه ها محو مي شد کودک از باطن حزن پرسيد تا غروب عروسک چه اندازه راه است ؟ هجرت برگي از شاخه او را تکان داد پشت گلهاي ديگر صورتش کوچ مي کرد صبحگاهي در آن روزهاي تماشا کوچ بازيچه ها را زير شمشاد هاي جنوبي شنيدم بعد در زير گرما مشتم از کاهش حجم انگور پر شد بعد بيماري آب در حوض هاي قديمي فکر هاي مرا تا ملالت کشانيد بعد ها در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسيد گرته دلپذير تغافل روي شنهاي محسوس خاموش مي شد من روبرو مي شدم با عروج درخت با شيوع پر يک کلاغ بهاره با افول وزغ در سجاياي ناروشن آب با صميميت گيج فواره حوض با طلوع تر سطل از پشت ابهام يک چاه کودک آمد ميان هياهوي ارقام اي بهشت پريشاني پک پيش از تناسب خيس حسرت پي رخت آن روزها مي شتابم کودک از پله هاي خطا رفت بالا ارتعاشي به سطح فراغت دويد وزن لبخند ادرک کم شد
تنهاي منظره کاج هاي زيادي بلند زاغ هاي زيادي سياه آسمان به اندازه آبي سنگچين ها تماشا تجرد کوچه باغ فرارفته تا هيچ ناودان مزين به گنجشک آفتاب صريح خک خشنود چشم تا کار مي کرد هوش پاييز بود اي عجيب قشنگ با نگاهي پر از لفظ مرطوب مثل خوابي پر از لکنت سبز يک باغ چشم هايي شبيه حياي مشبک پلک هاي مردد مثل انگشت هاي پريشان خواب مسافر زير بيداري بيدهاي لب رود انس مثل يک مشت خکستر محرمانه روي گرماي ادرک پاشيده فکر آهسته بود آرزو دور بود مثل مرغي که روي درخت حکايت بخواند در کجاهاي پاييزهايي که خواهند آمد يک دهان مشجر از سفرهاي خوب حرف خواهد زد ؟
سمت خيال دوست ماه رنگ تفسير مس بود مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد سرو شيهه بارز خک بود کاج نزديک مثل انبوه فهم صفحه ساده فصل را سياه مي زد کوفي خشک تيغال ها خوانده مي شد از زمين هاي تاريک بوي تشکيل ادرک مي آمد دوست توري هوش را روي اشيا لمس مي کرد جمله جاري جوي را مي شنيد با خود انگار مي گفت هيچ حرفي به اين روشني نيست من کنار زهاب فکر مي کردم امشب راه معراج اشيا چه صاف است
اينجاهميشه تيه ظهر بود ابتداي خدا بود ريگزار عفيف گوش مي کرد حرفهاي اساطيري آب را مي شنيد آب مثل نگاهي به ابعاد ادرک لکلک مثل يک اتفاق سفيد بر لب برکه بود حجم مرغوب خود را در تماشاي تجريد مي شست چشم وارد فرصت آب مي شد طعم پک اشارت روز ذوق نمکزار از ياد مي رفت باغ سبز تقرب تا کجاي کوير صورت ناب يک خواب شيرين ؟ اي شبيه مکث زيبا درحريم علف هاي قربت در چه سمت تماشا هيچ خوشرنگ سايه خواهد زد کي انسان مثل آواز ايثار در کلام فضا کشف خواهد شد؟ اي شروع لطيف جاي الفاظ مجذوب خالي
تا انتهاي حضور امشب در يک خواب عجيب رو بهسمت کلمات باز خواهد شد باد چيزي خواهد گفت سيب خواهد افتاد روي اوصاف زمين خواهد غلتيد تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت سقف يک وهم فرو خواهد ريخت چشم هوش محزون نباتي را خواهدديد پيچکي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد راز سر خواهد رفت ريشه زهد زمان خواهد پوسيد سر راه ظلمات لبه صحبت آب برق خواهد زد باطن اينه خواهد فهميد امشب ساقه معني را وزش دوست تکانخواهدداد بهت پرپر خواهد شد ته شب يک حشره قسمت خرم تنهايي را تجربه خواهد کرد داخل واژه صبح صبح خواهد شد
|
|
 |
| .::DEHKADEPMC::. |
شنبه هفدهم شهریور 1386 |
|
لينك ثابت |
|
|
|
 |
|
|
|
|  |
|