تبليغاتX
 
سبز سرخ



تماس با ما


منوي اصلي
صفحه اصلي
فيلم
موزيك
كليپ
عكس
بازيگران خارجي
بازيگران ايراني
فانتزي
كامپيوتري
طبيعت
كاريكاتور
جالب
مذهبي
نرم افزار
بيوگرافي بازيگران
ايراني
خارجي
داستان
متون ادبي
سهراب
نيما
شهريار
پروين


جستجو




 صداي پاي آب و مسافر

صداي پاي آب
اهل کاشانم
 روزگارم بد نيست
تکه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي
مادري دارم بهتراز برگ درخت
 دوستاني بهتر از آب روان
 و خدايي که دراين نزديکي است
لاي اين شب بوها پاي آن کاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه
 من مسلمانم
قبله ام يک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
 در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتي مي خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پي تکبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
 کعبه ام بر لب آب
 کعبه ام زير اقاقي هاست
 کعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است
 اهل کاشانم
 پيشه ام نقاشي است
 گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زنداني است
 دل تنهايي تان تازه شود
چه خيالي چه خيالي ... مي دانم
پرده ام بي جان است
 خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است
 اهل کاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند به سفالينه اي از خک سيلک
نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد
 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي
 پدرم پشت زمانها مرده است
 پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود
 مادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد
 پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسيد :‌ چند من خربزه مي خواهي ؟
 من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟
پدرم نقاشي مي کرد
تار هم مي ساخت تار هم ميزد
خط خوبي هم داشت
باغ ما در طرف سايه دانايي بود
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ايينه بود
 باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود
ميوه کال خدا را آن روز مي جويدم در خواب
 آب بي فلسفه مي خوردم
 توت بي دانش مي چيدم
 تا اناري ترکي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد
تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت
گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد
 شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت
فکر بازي مي کرد
زندگي چيزي بود مثل يک بارش عيد يک چنار پر سار
زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسک بود
 يک بغل آزادي بود
زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود
طفل پاورچين پاورچين دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
 بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبک بيرون دلم از غربت سنجاقک پر
 من به مهماني دنيا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 من به ايوان چراغاني دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته کوچه شک
 تا هواي خنک استغنا
تا شب خيس محبت رفتم
 من به ديدار کسي رفتم در آن سر عشق
 رفتم ‚ رفتم تا زن
 تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صداي پر تنهايي
 چيزها ديدم در روي زمين
 کودکي ديدم ماه را بو مي کرد
 قفسي بي در ديدم که در آن روشني پرپر مي زد
 نردباني که از آن عشق مي رفت به بام ملکوت
 من زني را ديدم نور در هاون مي کوبيد
ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود کاسه داغ محبت بود
 من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چکاوک مي خواست
و سپوري که به يک پوسته خربزه مي برد نماز
بره اي را ديدم بادبادک مي خورد
من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
من کتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور
 کاغذي ديدم از جنس بهار
 موزه اي ديدم دور از سبزه
 مسجدي دور از آب
سر بالين فقيهي نوميد کوزه اي ديدم لبريز سوال
قاطري ديدم بارش انشا
اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال
عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو
 من قطاري ديدم روشنايي مي برد
 من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت
من قطاري ديدم که سياست مي برد و چه خالي مي رفت
 من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد
 و هواپيمايي که در آن اوج هزاران پايي
 خک از شيشه آن پيدا بود
ککل پوپک
 خال هاي پر پروانه
عکس غوکي در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهايي
 خواهش روشن يک گنجشک وقتي از روي چناري به زمين مي ايد
و بلوغ خورشيد
 و هم آغوشي زيباي عروسک با صبح
پله هايي که به گلخانه شهوت مي رفت
پله هاي که به سردابه الکل مي رفت
پله هايي که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک رياضي حيات
 پله هايي که به بام اشراق
پله هايي که به سکوي تجلي مي رفت
 مادرم آن پايين
استکان ها را در خاطره شط مي شست
 شهر پيدا بود
 رويش هندسي سيمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بي کفتر صدها اتوبوس
 گل فروشي گلهايش را مي کرد حراج
در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست
 پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد
 کودکي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي کرد
و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد
بنددرختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب
چرخ يک گاري در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي
 مردگاريچي در حسرت مرگ
عشق پيدا بود موج پيدا بود
برف پيدابود دوستي پيدا بود
 کلمه پيدا بود
 آب پيدا بود عکس اشيا در آب
 سايه گاه خنک ياخته ها در تف خون
 سمت مرطوب حيات
 شرق اندوه نهاد بشري
فصل ولگردي در کوچه زن
بوي تنهايي در کوچه فصل
 دست تابستان يک بادبزن پيدا بود
سفره دانه به گل
سفر پيچک اين خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ريزش تک جوان ازديوار
 بارش شبنم روي پل خواب
پرش شادي از خندق مرگ
 گذر حادثه از پشت کلام
جنگ يک روزنه با خواهش نور
 جنگ يک پله با پاي بلند خورشيد
جنگ تنهايي بايک آواز
جنگ زيباي گلابي ها با خالي يک زنبيل
جنگ خونين انار و دندان
 جنگ نازي ها با ساقه ناز
جنگ طوطي و فصاحت با هم
 جنگ پيشاني با سردي مهر
حمله کاشي مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
 حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشي
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي
حمله واژه به فک شاعر
فتح يک قرن به دست يک شعر
فتح يک باغ به دست يک سار
فتح يک کوچه به دست دو سلام
فتح يک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبي
 فتح يک عيد به دست دو عروسک يک توپ
 قتل يک جغجغه روي تشک بعد از ظهر
قتل يک قصه سر کوچه خواب
قتل يک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل يک بيد به دست دولت
قتل يک شاعر افسرده به دست گل يخ
همه ي روي زمين پيدا بود
نظم در کوچه يونان مي رفت
 جغد در باغ معلق مي خواند
 باد در گردنه خيبر بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند
روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد
در بنارس سر هر کوچه چراغي ابدي روشن بود
مردمان را ديدم
 شهر ها را ديدم
دشت ها را کوهها را ديدم
 آب را ديدم خک راديدم
 نور و ظلمت را ديدم
 و گياهان را در نور و گياهان را در ظلمت ديدم
 جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت ديدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نيست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام
من دراين خانه به گم نامي نمنک علف نزديکم
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد
و صداي سرفه روشني از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه ي سنگ
 چک چک چلچله از سقف بهار
 و صداي صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهايي
و صداي پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
 مترکم شدن ذوق پريدن در بال
و ترک خوردن خودداري روح
 من صداي قدم خواهش را مي شونم
 و صداي پاي قانوني خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدينه
جريان گل ميخک در فکر
شيهه پک حقيقت از دور
 من صداي وزش ماده را مي شنوم
 و صداي کفش ايمان را در کوچه شوق
 و صداي باران را روي پلک تر عشق
روي موسيقي غمنک بلوغ
روي اواز انارستان ها
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب
 پاره پاره شدن کاغذ زيبايي
 پر و خالي شدن کاسه غربت از باد
 من به آغاز زمين نزديکم
نبض گل ها را مي گيرم
 آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشيا جاري است
روح من کم سال است
 روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد
 روح من بيکاراست
قطره هاي باران را ‚ درز آجرها را مي شمارد
 روح من گاهي مثل يک سنگ سر راه حقيقت دارد
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين
رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
 هر کجا برگي هست شور من مي شکفد
بوته خشخاشي شست و شو داده مرا در سيلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم
 مثل يک گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن
 مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم
مثل يک ميکده در مرز کسالت هستم
 مثل يک ساختمان لب دريا نگرانم به کشش هاي بلند ابدي
 تا بخواهي خورشيد تا بخواهي پيوند تا بخواهي تکثير
من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يک بوته بابونه
 من به يک اينه يک بستگي پک قناعت دارم
 من نمي خندم اگر بادکنک مي ترکد
و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي کند
من صداي پر بلدرچين را مي شناسم
رنگ هاي شکم هوبره را اثر پاي بز کوهي را
خوب مي دانم ريواس کجا مي رويد
 سار کي مي ايد کبک کي مي خواند باز کي مي ميرد
ماه در خواب بيابان چيست
 مرگ در ساقه خواهش
 و تمشک لذت زير دندان هم آغوشي
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
 زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است که مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريکي است
 زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است که درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يک باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهايي ماه
فکر بوييدن گل در کره اي ديگر
زندگي شستن يک بشقاب است
 زندگي يافتن سکه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور اينه است
 زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فکر هوا عشق زيمن مال من است
 چه اهميت دارد
 گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
 من نمي دانم که چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است کبوتر زيباست
 و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست
 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست
 زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد برد
عشق را زير باران بايد جست
 زير باران بايد با زن خوابيد
زير باران بايد بازي کرد
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت
 زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنيم
آب در يک قدمي است
روشني را بچشيم
شب يک دهکده را وزن کنيم خواب يک آهو را
 گرمي لانه لک لک را ادرک کنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره ذايقه را باز کنيم
 و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
و نگوييم که شب چيز بدي است
 و نگوييم که شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
 و بياريم سبد
 ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
صبح ها نان و پنيرک بخوريم
 و بکاريم نهالي سر هر پيچ کلام
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سکوت
و نخوانيم کتابي که در آن باد نمي ايد
 و کتابي که در آن پوست شبنم تر نيست
 و کتابي که در آن ياخته ها بي بعدند
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
 و بدانيم اگر کرم نبود زندگي چيزي کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
 و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
 و بدانيم که پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
و نپرسيم کجاييم
 بو کنيم اطلسي تازه بيمارستان را
و نپرسيم که فواره اقبال کجاست
 و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
 و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند
 پشت سرنيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي ايد
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روي همه فرفره ها خک نشسته است
 پشت سر خستگي تاريخ است
 پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سکون مي ريزد
لب دريا برويم
 تور در آب بيندازيم
 وبگيريم طراوت را از آب
 ريگي از روي زمين برداريم
 وزن بودن را احساس کنيم
 بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي ايد پايين
مي رسد دست به سقف ملکوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
 گاه زخمي که به پا داشته ام
 زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسيم از مرگ
 مرگ پايان کبوترنيست
مرگ وارونه يک زنجره نيست
 مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
 مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي ايد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسوول قشنگي پر شاپرک است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
 مرگ گاهي ودکا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
 ريه هاي لذت پر کسيژن مرگ است
در نبنديم به روي سخن زنده تقدير که از پشت چپر هاي صدا مي شنويم
پرده را برداريم
بگذاريم که احساس هوايي بخورد
 بگذاريم بلوغ زير هر بوته که مي خواهد بيتوته کند
بگذاريم غريزه پي بازي برود
 کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاريم که تنهايي آواز بخواند
 چيز بنويسد
 به خيابان برود
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يک بانک چه در زير درخت
کار مانيست شناسايي راز گل سرخ
کار ما شايد اين است
 که در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
 دست در جذبه يک برگ بشوييم و سر خوان برويم
 صبح ها وقتي خورشيد در مي ايد متولد بشويم
 هيجان ها را پرواز دهيم
 روي ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بکنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
 نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم
کار ما شايد اين است
 که ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم


مسافر
 دم غروب ميان حضور خسته اشيا
 نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادرک مرگ جاري بود
 و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي کرد
 و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
 گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را
 مسافر از اتوبوس
پياده شد
 چه آسمان تميزي
 و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
 صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
 و روي صندلي راحتي کنار چمن
 نشسته بود
دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 تمام راه به يک چيز فکر مي کردم
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
 و اسب ‚ يادت هست
سپيد بود
 و مثل واژه پکي ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا مي کرد
 و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
 دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو که روي شاخه نارنج مي شود خاموش
 نه اين صداقت حرفي که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
 و فکر ميکنم
 که اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
 چه سيبهاي قشنگي
 حيات نشئه تنهايي است
 و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يک سيب مي کند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امکان يک پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
 صداي خالص کسير مي دهد اين نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چاي مي خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايي
 چه قدر هم تنها
 خيال مي کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
 اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد
و چه فکر نازک غمنکي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
 و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممکن نيست
 هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
 وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
 و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي که غرق ابهامند
نه
 صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند
 و با شنيدن يک هيچ مي شوند کدر
 هميشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
 و او ؤ ثانيه ها بهترين کتاب جهان را
به آب مي بخشند
 و خوب مي دانند
 که هيچ ماهي هرگز
هزار و يک گره رودخانه را نگشود
 و نيمه شب ها با زورق قديمي اشراق
 در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
 هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از کوچه باغ هاي حکايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سکوت دو مرد
اتاق خلوت پکي است
 براي فکر چه ابعاد ساده اي دارد
 دلم عجيب گرفته است
خيال خواب ندارم
کنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست
هنوز در سفرم
 خيال مي کنم
 در آبهاي جهان قايقي است
 و من ‚ مسافر قايق ‚ هزارها سال است
 سرود زنده دريانوردهاي کهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
 و پيش مي رانم
مرا سفر به کجا مي برد ؟
 کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
 و بند کفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
کجاست جاي رسيدن و پهن کردن يک فرش
و بي خيال نشستن
 و گوش دادن به
 صداي شستن يک ظرف زير شير مجاور ؟
و در کدام بهار درنگ خواهي کرد
 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب بايد خورد
 و در جواني  روي يک سايه راه بايد رفت
 همين
کجاست سمت حيات ؟
من از کدام طرف ميرسم به يک هدهد ؟
و گوش کن که همين حرف در تمام سفر
 هميشه پنجره خواب را به هم ميزد
چه چيز در همه ي راه زير گوش تو مي خواند ؟
 درست فکر کن
 کجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
 چه چيز پلک ترا مي فشرد
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت کم مي کرد
 و در مصاحبه باد و شيرواني ها
 اشاره ها به سر آغاز هوش برمي گشت
در آن دقيقه که از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه مي کردي
 چه اتفاق افتاد
که خواب سبز ترا سار ها درو کردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
 و با نشستن يک سار روي شاخه يک سرو
 کتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود
 حيات غفلت رنگين يک دقيقه حوا ست
نگاه مي کردي
 ميان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جريان بود
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
 نگاه مي کردي
 حضور سبز قبايي ميان شبدرها
 خراش صورت احساس را مرمت کرد
 ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس
هميشه چيزي انگار هوشياري خواب
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
 و روي شانه ما دست مي گذارد
 و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
کنار حادثه سر مي کشيم
 ونيز يادت هست
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
 که وقت از پس منشور ديده مي شد
 تکان قايق ذهن ترا تکاني داد
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست
هميشه با نفس تازه را بايد رفت
و فوت بايد کرد
 که پک پک شود صورت طلايي مرگ
کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يک درخت مي ايم
که روي پوست آن دست هاي ساده غربت
اثر گذاشته بود
 به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي
 شراب را بدهيد
شتاب بايد کرد
 من از سياحت در يک حماسه مي ايم
 و مثل آب
 تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
 و ايستادم تا
 دلم قرار بگيرد
 صداي پرپري آمد
 و در که باز شد
من از هجوم حقيقت به خک افتادم
 و بار ديگر در زير ‌آسمان مزامير
در آن سفر که لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند
و درمسير سفر راهبان پک مسيحي
به سمت پرده خاموش ارمياي نبي
اشاره مي کردند
 و من بلند بلند
 کتاب جامعه مي خواندم
و چند زارع لبناني
 که زير سدر کهن سالي
 نشسته بودند
مرکبات درختان خويش رادر ذهن شماره مي کردند
کنار راه سفر کودکان کور عراقي
به خط لوح حمورابي
 نگاه مي کردند
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي کردم
سفر پر از سيلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
 و بوي روغن مي داد
و روي خک سفر شيشه هاي خالي مشروب
شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال
 کنار هم بودند
ميان راه سفر از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
 شيار روشن جت ها را
نگاه مي کردند
 و کودکان پي پر پرچه ها روان بودند
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند
و راه دور سفر از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت
به غربت تريک جوي آب مي پيوست
به برق سکت يک فلس
 به آشنايي يک لحن
 به بيکراني يک رنگ
 سفر مرا به زمين هاي استوايي برد
 و زير سايه آن بانيان سبز تنومند
 چه خوب يادم هست
 عبارتي که به ييلاق ذهن وارد شد
 وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت
من از مصاحبت آفتاب مي ايم
کجاست سايه ؟
ولي هنوز قدم ‚ گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي ايد
 و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است
 در اين کشکش رنگين کسي چه مي داند
 که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بي شمار خودش را
 نمي شناسد
 هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يک مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال کبوتر حضور مبهم رفتار آدمي زاد است
 صداي همهمه مي ايد
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم
 و رودهاي جهان رمز پک محو شدن را
به من مي آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشک هاي دره گنگم
 و گوشواره عرفان نشان تبت را
 براي گوش بي آذين دختران بنارس
کنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها
 تمام وزن طراوت را
 که من
 دچار گرمي گفتارم
 و اي تمام درختان زيت خک فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب کنيد
به اين مسافر تنها که از سياحت اطراف طور مي ايد
و ازحرارت تکليم درتب و تاب است
ولي مکالمه يک روز محو خواهد شد
 و شاهراه هوا را
شکوه شاهپرک هاي انتشار حواس
سپيد خواهد کرد
براي اين غم موزون چه شعر ها که سرودند
ولي هنوز کسي ايستاده زير درخت
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
 که وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلک تر اوست
هنوز شيهه اسبان بي شکيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه
هنوز تاجر يزدي ‚ کنار جاده ادويه
به بوي امتعه هند مي رود از هوش
و در کرانه هامون هنوز مي شنوي
 بدي تمام زمين را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صداي آب تني کردني به گوش نيامد
 و عکس پيکر دوشيزه اي در آب نيفتاد
و نيمه راه سفر روي ساحل جمنا
 نشسته بودم
 و عکس تاج محل را در آب
 نگاه مي کردم
 دوام مرمري لحظه هاي کسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ
ببين ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست
بيا و ظلمت ادرک را چراغان کن
که يک اشاره بس است
حيات  ‚ ضربه آرامي است
به تخته سنگ مگار
و در مسير سفر مرغهاي باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت يک سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشني حال
کنار تال نشستم و گرم زمزمه کردم
عبور بايد کرد
 و هم نورد افق هاي دور بايد شد
 و گاه در رگ يک حرف خيمه بايد زد
عبور بايد کرد
 و گاه از سر يک شاخه توت بايد خورد
 من از کنار تغزل عبور مي کردم
و موسم برکت بود
 و زيرپاي من ارقام شن لگد مي شد
 زني شنيد
کنار پنجره آمد نگاه کرد به فصل
در ابتداي خودش بود
 ودست بدوي او شبنم دقايق را
 به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد
من ايستادم
 و آفتاب تغزل بلند بود
 و من مواظب تبخير خواب ها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب رابه تن ذهن
 شماره مي کردم
خيال مي کرديم
 بدون حاشيه هستيم
 خيال مي کرديم
 ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
 و چند ثانيه غفلت حضور هستي ماست
 در ابتداي خطير گياه ها بوديم
که چشم زني به من افتاد
صداي پاي تو آمد خيال کردم باد
عبور مي کند از روي پرده هاي قديمي
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
 شنيده بودم
 کجاست جشن خطوط ؟
 نگاه کن به تموج ‚ به انتشار تن من
 من از کدام طرف مي رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سطوح عطش کن
کجا حيات به اندازه شکستن يک ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرک را
 حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟
 و در ترکم زيباي دست ها يک روز
صداي چيدن يک خوشه رابه گوش شنيديم
 و در کدام زمين بود
که روي هيچ نشستيم
و در حرارت يک سيب دست و رو شستيم ؟
 جرقه هاي محال از وجود برمي خاست
کجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يک پرنده به مرگ ؟
و در مکالمه جسم ها ‚ مسير سپيدار
 چه قدر روشن بود
 کدام راه مرا مي برد به باغ فواصل ؟
عبور بايد کرد
 صداي باد مي ايد عبور بايد کرد
 و من مسافرم اي بادهاي همواره
 مرابه وسعت تشکيل برگ ها ببريد
 مرا به کودکي شور آب ها برسانيد
و کفش هاي مرا تا تکامل تن انگور
 پر از تحرک زيبايي خضوع کنيد
 دقيقه هاي مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنيد به يک ارتباط گمشده پک
 و در تنفس تنهايي
 دريچه هاي شعور مرا به هم بزنيد
روان کنيدم دنبال بادبادک آن روز
 مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
 حضور هيچ ملايم را
به من نشان بدهيد

.::DEHKADEPMC::. شنبه هفدهم شهریور 1386 لينك ثابت

 مطالب گذشته
  بيوگرافي
  آثار نقاشی سپهری
  سپهري يك نقطه عطف
  صداي پاي آب و مسافر
  مرگ رنگ
  ما هیچ ‚ ما نگاه
  شرق اندوه
  زندگی خوابها
  حجم سبز
  آوار آفتاب

نحوه کسب درآمد
mi118.com


CLOCK

بخشهاي مختلف وب



خبرنامه

نام کاربري

ايميل شما



Powered by WebGozar


لوگوي ما

آمار سايت



 POWERED BY DEHKADEPMC  BY: DACOTA22